دو دار

هر دو مرد در هوا تاب می خوردند. کسی از میان جمعیت سنگی پرت کرد طرف مردها. اینکه می خواست سنگ را به کدام مرد بزند هیچ کس نفهمید. خود پرتاب کننده هم چیزی نگفت. فقط مردی که کنارش ایستاده بود به صورت پرتاب کننده نگاه کرد. پرتاب کننده کاملا آرام بود.

گردن یکی از مردها در همان لحظه اول شکسته بود و بعد بدن لختش با باد جلوتر آمده بود و مثل یک آونگ نوسان داشت. طناب دار برای هر دو مرد یک شکل بود، اما برای این یکی گره دار درست افتاده بود پشت مهره اول و در جا گردن را شکسته بود. اما دومی نه. دومی تا لحظاتی زنده بود. نفس می کشید و طناب، کم کم مسیر حلقش را گرفته بود. پاهایش را این طرف و آن طرف کرده بود و خواسته بود دستهایش را از میان طنابی که آنها را به هم بسته بود بیرون بکشد، اما نتوانسته بود. که اگر توانسته بود شاید می توانست یک جوری خودش را از همان طناب دار بالا بکشد. بدنش ورزیده بود و شانه های پهنش باعث شده بود دیرتر از اولی توی باد تکان بخورد. پوست روشن تری داشت و اگر ریش چند روزه اش را قبل از اجرای حکم اعدام زده بود، لک کوچک روی گونه راستش پیدا می شد.

اولی سیاه چرده بود. پوستش توی آفتاب صبحگاهی که هنوز رمق درست و حسابی نداشت برق می زد. موهای فر کوتاهی داشت و لبهایش قلوه ای  و سیاه بود. قبل از انداختن طناب به دور گردنش لبها سیاه بودند اما نه این قدر؛ فقط کمی تیره تر از پوست صورت.

اولی را با کیسه ای روی سر آوردند. برای همین پرتاب کننده سنگ هم صورتش را ندید. ولی وقتی پای سکوی اعدام رفت و کیسه را از روی سرش کشیدند، پرتاب کننده سنگ صورتش را دید. همان موقع بود که سنگ جلوی پای مرد کنار دستی اش را برداشت و منتظر ماند. اولی اصلا به جمعیت نگاه نکرد. سرش پایین بود و چشمهایش فقط پله های چوبی زیر پایش را می دید که خش خش می کرد و او آهسته روی آن قدم می گذاشت.

سر دومی را که از کیسه بیرون آوردند خندید. با صدای بلند خندید. قهقهه می زد. مامورهای اعدام از طرفین بازوهایش را گرفتند. دومی فریاد می زد و چیزی را پشت سر هم تکرار می کرد، اما همهمه جمعیت آن قدر زیاد بود که حتی اولی هم که فقط چند پله از او فاصله داشت، نمی فهمید او چه می گوید.

اولی آرام ایستاد و طناب را انداختند دور گردنش. دومی هم وقتی به طناب دار رسید آرام شد. طناب را که انداختند دور گردنش ، دو مامور بازوهایش را رها کردند.

پرتاب کننده سنگ همان موقع خندیده بود. با صدای بلند خندیده بود.

جمعیت که داشت پراکنده می شد مامورهای اعدام به طرف دو مرد رفتند تا آنها را پایین بیاورند.

پرتاب کننده سنگ هم با جمعیت در حال رفتن بود که مرد کنار دستی اش پرسید: اینا رو می شناختید؟

پرتاب کننده سنگ نگاهش کرد: نه.

مرد گفت: پست فطرتا. معلوم نیست چی کار کرده بودند.

خون از پشت گردن اولی زده بود بیرون و دستکشهای مامور اعدام را کثیف کرده بود.

دوچرخه باقی مانده در فروشگاه

نویسنده: سید حسین میرابوطالبی

امین و پدرش برای خرید یک دوچرخه به بازار محلی نزدیک خانه­ی خود رفتند. فروشگاه دوچرخه آن جا خیلی شلوغ بود. آن ها آخرین مدل دوچرخه­ی فروشگاه را خریدند. فروشنده گفت: این دوچرخه 200000تومان است. پدر امین گفت: چند تومان! ارزان­تر بگو. تخفیف بده. فروشنده گفت: 150000تومان. چون دیگر فروشگاهی در آن روستا نبود و آن روستا از شهرهای دور آن دور دور است و ماشینشان هم صندوق عقب خیلی کوچک دارد، نمی توانستند دوچرخه های ارزان را از شهر بخرند.

چند روز بعد خانواده امین می خواستند یک بلیط هواپیما برای کیش، ابوموسی، تنب کوچک و تنب بزرگ بگیرند. امین سوار دوچرخه اش شد و گفت: دوچرخه من را ببر به ابوموسی. دوچرخه او را به یک چشم بر هم زدن به ابوموسی برد.

امین گفت: اُه. پس الکی نبود که پدر این دوچرخه را 150000 تومان خرید.  حالا باید بروم تا زودتر این موضوع را به پدرم بگویم تا زودتر پولها را پس بگیرد و بلیطها را پس بدهد.

بعد پدر و مادر متوجه داستان شدند و خیلی خندیدند.

معجزه

نویسنده: سید حسین میرابوطالبی

مهدی برادر کوچکتر از خود داشت. هر روز به مادرش می گفت: " کی می شود افشین بزرگ شود و با من بازی کند؟" مادرش همیشه به او می گوید: "پسرم، تو هم یک زمانی مثل افشین کوچک بودی. چند سال بعد همین طور با استعداد و بزرگ شدی." ولی مادر چند روز بعد چیز دیگری گفت. او گفت: "چند سال صبر کن پسرم. چند سال دیگر افشین بزرگ می شود و با تو بازی می کند."

2 ماه بعد

مهدی دیگر کلاس دوم دبستان هست. از مدرسه که روز اول کلاس دوم بود برگشت. معجزه دید. چه دید؟ او برادرش را دید که بزرگ شده است. از مادرش پرسید: "چه شده که افشین بزرگ شده؟" مادر گفت: "او چند روز است که خوابیده بود." مهدی پرسید: "خواب چه ربطی به بزرگ شدن دارد؟" مادر گفت: "آدم وقتی می خوابد قدش بلندتر می شود." پسر گفت: "آهان. الان فهمیدم."  



روستای من

دوست دارم رها کنم و بروم هر چه مرا پیوند می زند به گذشته. فقط خسته ام. از جایی که همه فکر می کنند در حال هدر رفتنند. در جایی که یاد گرفته ایم خودمان را بالا بکشیم به هر قیمتی.

دوست دارم بروم جایی که هر روز اضطراب و تهدید در دلم رخت نشوید. چرا در خانه هایمان آرامش هست اما در دلهامان نه. خیلی غر می زنم. دلم گرفته. حوصله هیچکس و هیچ چیز را ندارم. کاش من هم می توانستم بروم اما کجا.

فکر می کنم اگر روستای دورافتاده ای پیدا کنم که نخواهد جذب توریست کند برایم خوب باشد. دوست دارم آدمهای محدودی را ببینم و زیر و بمشان را بشناسم. دوست دارم صبح که از خانه می زنم بیرون همه بدانند من زانو درد دارم یا امروز پسرم سرما خورده و حالش را بپرسند. یا اصلا بگویند ناهار چی درست کرده ای و من سر ظهر یک کاسه سفالی برایشان قورمه سبزی ببرم.

دوست دارم لوله های آبمان از سرما یخ بزند و بترکد و من یک روز توی خانه آب نداشته باشم و بروم با بیست لیتری از خانه همسایه آب بیاورم. اصلا شاید همانجا ماندگار شدم و پسرم عاشق یک دختر شهری شد و پا شد رفت و من تک و تنها ماندم توی ده با مونس همیشگی ام.

چقدر رویایی است این روستا که شاید حیاطش سقف خانه پایینی باشد و وقتی من بیایم توی حیاط، همسایه پایینی بفهمد و بیاید بگوید بیا با هم گپ بزنیم. نان بلد نیستم توی تنور بپزم، اما ای کاش بلد بودم. عیب ندارد، آتش به پا می کنیم و سیب زمین می اندازیم زیر زغالها. بدبختی، خوردن این مدل سیب زمینی را هم بلد نیستم. عیب ندارد همسایه پایینی یادم می دهد.

مرغ هم نگه می دارم و شاید چند بره؛ اما از گاو می ترسم.

گذرتان افتاد به روستای من سری بزنید، هنوز اسمی ندارد، اما شاید یک روزی، جایی پیدایش کردم.

پ.ن: داستانی از من در فرهیختگان   عکس‌های نجس

8

 

ورتا روی پله اولی نشسته بود و به سربازانی نگاه می‌کرد که چوب باریک و محکمی را آن طرف میدان، در زمین فرو می‌کردند. دیده بود که گاهی چوبی یک تکه و گاه دو تکه آنجا درست می‌کنند و هر بار مادر او را کشیده بود و برده بود درون کاخ و این بار...

پشت سرش را نگاه کرد؛ اثری از مادر نبود. دوست داشت برود بالای برج کاخ و از آنجا همه چیز را ببیند. ببیند آن چوبها به چه کار می‌آیند. مادر می‌گفت بچه آنجا درالحکومه است، نه به تو ربطی دارد آنجا چه می‌گذرد نه به من. و ورتا به مادر خیره شده بود که پس پدر چه.

خیلی وقتها فکر می‌کرد کاری که به پدر مربوط باشد به او هم مربوط خواهد بود اما داتام این عقیده را نداشت.

ورتا آن روز صبح هم با داتام دعوا کرده بود. آن روز با یک چوب محکم زده بود توی سر داتام و فرار کرده بود. بعدتر صدای فریادهای پدر داتام را شنیده بود که تنبیهش می‌کرد که چرا از ورتا کتک خورده است.

ورتا پله‌ها را یکی یکی و نشسته پایین می‌رفت. می‌دانست داتام آن قدرها هم بی‌عرضه نیست که به این راحتی کتک بخورد و کوتاه بیاید؛ اما داتام رفتاری مثل بقیه با ورتا نداشت.

ورتا دامن سفیدش را جمع کرد و از روی پله‌ها بلند شد. نگاهی به بالای پله‌ها کرد. اثری از مادر نبود. مردد بود. رفتن به میدان اصلی و جلوی دارالحکومه فایده‌ای برای او نداشت. در آن شلوغی چیزی نمی‌توانست ببیند. مطمئن بود. برگشت تا از پله‌ها بالا برود. داتام بالای پله‌ها ایستاده بود و خیره شده بود به تیرک. ورتا بالا دوید. به پله چهارمی نرسیده بود که دامنش زیر پایش رفت و خورد زمین. با چشمهای پر از اشک به داتام خیره شد، اما داتام اصلا به او نگاه هم نمی‌کرد. اشکهایش را پاک کرد و داتام را صدا زد.

داتام هنوز به تیرک جلوی دارالحکومه خیره بود. ورتا از جایش بلند شد. داتام نگاه از تیرک برداشت و به طرف برج کاخ رفت. ورتا قدمهایش را تند کرد. می‌دانست باید بدود تا به داتام برسد. سربازها مثل مجسمه‌های گوشتی ایستاده بودند و تعقیب داتام را نگاه می‌کردند.

ورتا دوست داشت به داتام برسد و با مشت بکوبد توی کمرش. می‌دانست این موقعها داتام برمی‌گردد و فقط لبخند می‌زند. اما او اصلا به داتام نرسید. داتام از در کوچک و چوبی برج گذشت و وارد راه پله تاریک و پیچی شکل برج شد. ورتا می‌ترسید، اما باید برای رسیدن به داتام بر این ترسش غلبه می‌کرد. ورتا دامنش را با یک دست جمع کرد و دست دیگرش را به دیواره برج گرفت. روی هر پله‌ای که پا می‌گذاشت، نفسش را بیرون می‌داد و دوباره ریه‌هایش را پر از نفس می‌کرد.

ورتا شعاعهای نور را از در بالای برج می‌دید. وقتی از در بالای برج بیرون آمد، داتام را دید که با آن پیراهن و شلوار سفیدش زیر نور آفتاب برق می‌زند. ورتا جلو رفت؛ اما دلش نیامد با مشت بکوبد توی کمر داتام.

داتام گفت: بیا جلو و آن تیرک جلوی دارالحکومه را خوب نگاه کن.

ورتا تعجب کرد که داتام بدون اینکه برگردد متوجه حضور او شده است. ورتا جلو رفت و کنار داتام در لبه برج ایستاد. داتام انگشتش را دراز کرد و تیرک را نشان داد. گفت: خوب به آن تیرک چوبی نگاه کن. سالها بعد من را به آن تیرک می‌بندند.

ورتا بلند خندید: داری چرت می‌گی. داتام سرش را تکان داد و به ورتا نگاه نکرد: من را به سیاهچال دارالحکومه می‌برند و من بعد از سالها فقط لبخند تو را به یاد می‌آورم.

ورتا جلوتر آمد و به صورت داتام خیره شد. ابروهایش را در هم کشید و گفت: مسخره می‌کنی؟

داتام جوابی نداد و خیره ماند به تیرک. ورتا بازوی داتام را نیشگون گرفت و خیره ماند به صورت داتام تا تغییر چهره او را ببیند؛ اما صورت داتام هیچ تغییری نکرد.

داتام گفت: ورتا من را ببخش. و دستهایش را از دو طرف باز کرد. ورتا ترسید. دو قدم عقب رفت و بلند گفت: دیوونه شدی. می‌خوای بپری پایین. و در حالی که پشت سر هم مادرش را صدا می‌کرد از پله‌های برج رفت پایین. دامنش رفت زیر پایش و وسط پله‌ها خورد زمین و روی چند پله غلتید. صورتش خونی شده بود که از در برج آمد بیرون. عقب‌تر رفت تا ببیند داتام هنوز روی برج است یا پریده پایین؛ اما داتام پیدا نبود. پایین برج را نگاه کرد. آنجا هم چیزی نبود.

7

همه چیز عجیب‌تر از آنچه بود که او فکر می‌کرد. آن هوای مواج پشت سرش یک سره وراجی می‌کرد. یک سره از خواص ویژه خون آدمیزاد علی‌الخصوص خون بچه‌ها می گفت.

وقتی از تیرک چوبی بازش کردند تا ببرندش داخل دارالحکومه توانست آن زن را که با ناخن صورتش را می‌خراشید ببیند. جمعیت دورش پراکنده شده بودند و چیزی از همدردی در چشم چند مردی که خیره شده بودند به اندام زن دیده نمی‌شد. هوای مواج پشت سرش گفت: حالا من گوشتخوارم یا این مردان بی‌احساس که تا مرگ تنها کودک این زن بیوه را دیدند قصد تصاحبش را دارند. فقط آن بچه مزاحم بود، حالا ببین.

او برگشت و خیره شد به اولین مردی که با گامهایی بلند و محکم به طرف زن رفت. مرد هنوز به زن نرسیده بود که زن ایستاد. دست راستش را در هوا بلند کرد و تیغه براقی همراه با دست چپش بالا آمد و رگ دست راست زن را زد. خون فواره زد و توی صورت مرد پاشید. زن لبخند زد و چقدر این لبخند برای او آشنا بود.

فکر کرد یک روزی یک تویی این طوری لبخند می‌زد. چشمهایش را بست. می‌توانست صورت تو را تصور کند. فشار گزمه‌ها بیشتر شده بود. داشتند او را از دروازه دارالحکومه رد می ‌کردند. چشمهایش را باز کرد باید یک بار دیگر زن را می‌دید؛ اما زن روی زمین افتاده بود و دستارش صورتش را پوشانده بود. بدن نحیفش کنار بدن کودکی که سیاه شده بود دراز کش افتاده بود.

مردها داشتند می‌رفتند حتی مردی که صورتش از خون زن هنوز قرمز بود. او را داخل دارالحکومه بردند و به زیرزمین تاریکی؛ که او می‌دانست سیاهچال آنجاست . وقتی در را محکم به رویش بستند و همه جا تاریک شد، تاریکی مطلق، سعی کرد تو را به یاد بیاورد. تویی که درست نمی‌دانست از کجا در ذهنش به یادگار مانده. سعی کرد صورت تو، دستهای تو، چشمهای تو، و حتی نفس کشیدن تو را به یاد بیاورد.

چیزی به یادش نیامد. تنها چیزی که در ذهنش مانده بود ضجه‌های تو بود. اما کی تو ضجه زده بود. یادش نمی‌آمد.

بچه، صورت بچه شبیه صورت تو بود. سرش را محکم تکان داد. از دست این حافظه نصفه نیمه خسته شده بود. اشک می‌ریخت. هوای مواج رو به رویش شکل یک مرد کامل را به خود گرفت. مرد نیشش تا بناگوش باز بود. او چشمهایش را بست. حوصله دیدن آن مرد را نداشت. مرد گفت: حتما داری حسرت اون روزهات رو می‌خوری که مثل من می‌تونستی به همه جا سرک بکشی. او فقط سر تکان داد. مرد گفت: حالا باید کم کم همه چیز را به یاد بیاوری به خصوص آن بچه. من آن بچه را می‌خواهم.

او فورا دست از تکان دادن سرش برداشت. هر چند سرش دیگر به اراده او نمی‌ایستاد. گفت: کدوم بچه؟

مرد دوباره خندید و از صدای خنده‌اش رگهای سر مرد درد گرفت. مرد گفت: بس کن. راستی راستی دارم فکر می‌کنم خرفت شدی. بچه را بردی. تو طغیان کردی. فکر کردی من را دست به سر کنی همه چیز تمام است. نخیر. همه دنبال تو هستند.

مرد از جلوی او کنار رفته بود و عرض اتاق را با پاهایی که از آن دود بلند می‌شد طی می‌کرد. او حالا به تاریکی اتاق عادت کرده بود و می‌توانست چشمهای مرد را ببیند. مرد برگشت طرف او و گفت: نمی‌خواهی بگویی که تو را از یاد برده‌ای؟ او تکرار کرد: تو را از یاد برده‌ای.

6

این همه سال تنهایی و در سکوت زندگی کردن برای پسر باور کردنی نبود.

تمام واژه‌هایی را که خورده بود حالا حس می‌کرد. حالا بود که واقعا می‌فهمید واژه تنهایی چه مزه تلخی دارد. چشم‌هایش داغ شد. قطره اشکی روی سنگ زیر پایش افتاد. باورش نمی‌شد که قشنگ‌ترین واژه دنیا را زیر پایش خوابانده و خاک رویش ریخته است. اما این رسم روزگار بود.

و چقدر از آهنگ این واژه‌های ترکیب شده بدش می‌آمد. این رسم روزگار بود. او نه رسمی می‌شناخت و نه روزگاری. هیچ کدام برایش مهم نبودند؛ مهم مادری بود که حالا نبود. خم شد و سنگ را بوسید. حالا بوسه را تجربه می‌کرد، بی‌واژه‌اش. روزها بود که از واژه‌ها تغذیه نمی‌کرد. همه زندگی‌اش شده بود تجربه واژه‌های آشنا.

اما احساس گرسنگی در وجودش شعله‌ور شده بود. حالا نمی‌دانست آن را چگونه بخواباند. از سنگ فاصله گرفت. باید می‌رفت و واژه‌های جدیدی را تجربه می‌کرد؛ اما نمی‌توانست. ایستاد و دوباره به سنگ نگاه کرد. یک سنگ سفید بی‌واژه چطور می‌توانست یادآور زیباترین کلمه زندگی او باشد. برگشت و با سر انگشت سپیدش بر روی سنگ نوشت:

روزها و ساعت‌ها

همان شال‌گردن صورتی

و همان ابرهای آبی

لبخند بزن مادر

من همیشه فرزند تو هستم

فرزند را برای بار اول بود که تلفظ می‌کرد. فرزند، فرزند، فرزند، ...

ایستاد و نفس عمیقی کشید. بوی خوبی می‌آمد. بوی غذا بود، بوی کلمه و حتی بوی جمله. به یاد قفسه افتاد و به یاد او. یعنی می‌توانست او را ببیند و تمام سوال‌های توی ذهنش را با آن علامت‌های سوال گنده بپرسد.

در تمام مدتی که با مادر بود همان سوال‌ها در ذهنش نقش بسته بود. مادر می‌بافت و مهربان بود و پسر هیچ درخواستی از مادر نداشت. نگاهش به طرف شال‌گردن صورتی مادر رفت که تا انتهای دشت می‌رفت و پایانی نداشت. احساس کرد آن نسیم معطر از انتهای شال‌گردن می‌آید. به راه افتاد.

آرام گام برمی‌داشت و به سمت خورشیدی می‌رفت که در انتهای شال‌گردن در حال غروب بود. شال‌گردن پایانی نداشت و او یک سال راه رفت. دشت هنوز سبز بود و شال‌گردن هنوز صورتی.


3 , 5

احساس می‌کرد حالا همه چیز دارد مثل قطره‌های یک قطره‌چکان در ذهنش تزریق می‌شود. درست است اصلا نباید می‌ترسید. او قیام کرده بود و فراری بود، اما نه از دست این گزمه‌ها. تعقیب‌کننده‌های اصلی او کسان دیگری بودند. کسانی که مثل او می‌توانستند نامرئی شوند. پس او هم می‌تواند نامرئی شود. اما هر زمان و مکانی برای نامرئی شدن مناسب نبود.

گزمه‌ها دست‌هایش را محکم فشار می‌دادند و او را می‌کشیدند. او مقاومتی نمی‌کرد. تنها چیزی که در آن لحظه نگرانش کرده بود بچه بود. آیا آن قفسه می‌تواند بچه را مخفی کند؟ حالا بچه چه می‌کند؟ از چه تغذیه خواهد کرد؟ با چه کسی حرف خواهد زد؟

بازوهایش را تکان داد تا فشار گزمه‌ها کم شود. از آن محیط پرنور و بی‌شئ خارج شدند. حالا آنها جلوی دارالحکومه بودند. او قبلا دارالحکومه را دیده بود. اما نه دارالحکومه این دیار را. فکر کرد. به مغزش بیشتر و بیشتر فشار آورد. باید یادش می‌آمد دارالحکومه قبلی را کجا و کی دیده بود.

گزمه‌ها به تیرک چوبی پایین دیوار دارالحکومه طناب پیچش کردند. یکی در گوشش گفت: حال می‌کنیا با این همه آدمیزاد. بوشون داره منو مست می‌کنه. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. کسی نبود. دوباره در گوشش گفت: خرفت شدی؟ تو که هنوز گوشت آدمیزاد نخوردی که داری خرفت می‌شی؟ یعنی بوشون هم این قدر تأثیر گذاره؟

برگشت و این بار هوای پشت سرش را مواج می‌دید. انگار گرمای سوزانی پشت سرش بود و هوای آنجا را داغ کرده بود. گفت: یادم نمیاد. هیچ چی یادم نمیاد. می‌دونم می‌تونستم نامرئی بشم اما ... بعد آب دهانش را قورت داد: می‌شه یه ذره آب برام بیاری؟

صدای پشت سرش قهقهه زد: تو آشوب به پا کردی و فلنگ رو بستی. حالا می‌گی هیچ چی یادت نمونده؟ شاید این دور و برها یه بچه آدمیزادی یا دست و پایی، چیزی خوردی که خرفت شدی؟

او سرش را محکم تکان داد. خیلی محکم طوری که سرش درد گرفت. بلند گفت: یکی به من آب بده. آب. من آب می‌خوام.  و شروع کرد به نعره کشیدن. صدای پشت سرش گفت: آره همین طوری ادامه بده. دارن برات آب میارن.

همان موقع دلو پر آبی به صورت او پاشیده شد. با زبانش آب‌های روی صورتش را لیس زد تا شاید عطشش بخوابد. همان چند قطره برایش کافی بود اما گزمه‌ای که به صورت او آب پاشیده بود قاه‌قاه می‌خندید و بلند بلند می‌گفت: خنک شدی مردک. خنک شدی.

حالا او صدای جمعیت دور و برش را می‌شنید. جمعیت پر از زن و بچه‌های قد و نیم قد بود. بوی خوبی به مشامش رسید. بو از بچه ها می‌آمد. بوی بچه‌ی توی بغلش بود. نگاهش را بین بچه‌ها چرخاند شاید بچه را ببیند اما نه، بچه الان بین قفسه‌ها جایش امن بود.

صدای پشت سرش گفت: یک کم با اینها حال کن، من برم یه چیزی بخورم بیام.

او خیره شده بود به مردم. دقیقه‌ای بعد شیون یک زن از میان جمعیت به هوا بلند شد: وای بچه‌ام. به دادم برسد. بچه‌ام از دست رفت. گزمه‌ها جمعیت را شکافتند و  به زن رسیدند. او زن را نمی‌دید.


4


پسر سعی کرد چشمانش را باز کند.

آرام پلکهایش را باز کرد. نور خیلی شدید بود. دوباره پلکهایش را بست.

 صداها را می شنید. سعی کرد کمی عقب تر برود. با آن چشمهای بسته فکر می کرد سد معبر کرده؛ اما مگر او در معبر بود. صدای خنده های چند کودک می آمد. اما او صدای خنده های کودکان را چطوری شناخت؟ فکر کرد. واژه خنده را می شناخت و کودک و حتی لبخند. اما آیا وقتی آنها می خندند دندانهایشان پیدا می شود. اصلا آن بچه ها دندان دارند. حالا این لبخند می شود یا خنده. مگر فرقی هم می کند. بچه ها دنبال هم می دویدند و شاید دنبال یک توپ و شاید دنبال یک توله سگ. شاید هم یک بچه گربه را به بازی گرفته بودند. پسر سعی کرد چشمانش را باز کند و این بار آرام آرام پلکها را باز کرد. نگاهش را به اطراف چرخاند. وسط یک میدان بود. میدان را می شناخت؛ یک بار عکسهای معروفترین میدانهای دنیا را خورده بود. دور تا دور میدان پر از ماشین بود. پسر دقت کرد به گلگیر ماشینها. به علامت شرکت ماشینها و با اینکه به روزترین مجلات ماشین را با لذت خورده بود هیچ کدام از ماشینها را نشناخت.

یک جایی دو تا ماشین تا نصفه در هم فرو رفته بودند و دو تا آدم قد بلند که سبیل هم داشتند یقه همدیگر را گرفته بودند. پسر برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. آنجا هم پر از ماشین بود. یک قدم جلوتر رفت. ماشینها شروع به حرکت کردند.

پسر به جای آن دو تا آدم نگاه کرد. آنها نبودند. ماشینها از جلوی پسر رد شدند. یک دفعه چیزی با صدای بلند قیژ از بالای سر پسر رد شد. پسر بالای سرش را نگاه کرد. دو تا اژدهای بزرگ بالای سرش پرواز می کردند و با نعره برای هم خط و نشان می کشیدند.

پسر اما دوست نداشت آنها را ببیند.

پسر چشمانش را بست. سعی کرد خوشمزه ترین واژه هایش را به یاد بیاورد و سعی کند آنها را ببیند.

پسر با چشمهای بسته به یاد او افتاد. اما او حالا کجا بود. چهره او برای پسر زنده و قابل تشخیص بود. فکر کرد حتما حالا توانایی آن را دارد تا او را بیابد.

چشمهایش را باز کرد و به رو به رویش خیره شد.

یک دشت سبز جلوی پسر بود و یک صندلی وسط آن دشت. روی صندلی یک نفر نشسته بود. پسر خوشحال شد. جلو رفت. دوست داشت زودتر به صندلی برسد. فکر می کرد شاید روی آن صندلی او نشسته باشد. اما هر چه نزدیکتر شد فهمید آن کسی که روی صندلی نشسته او نیست.

زنی روی صندلی نشسته بود و دامنش را پهن کرده بود روی زمین. زن روسری سیاهی به سر داشت و زیر لب آوازی زمزمه می کرد. در دستهای زن دو تا میل بافتنی بود و یک شال گردن بزرگ صورتی از میله ها آویزان بود.

پسر یاد شیرین ترین کلمه ای که خورده بود افتاد: مادر.

زن سرش را بلند کرد و به چشمهای پسر نگاه کرد و گفت: جانِ مادر.

2

مدت زیادی گذشته بود و بچه توی قفسه منتظر برگشت او بود. اما دیگر کسی مثل او از چهارچوب در رد نشد و بین قفسه ها قدم نزد. بچه خودش را توی قفسه جلوتر کشیده بود و حالا بالای نرده ها، درست لبه قفسه بود. همیشه نگاهش به در بود و منتظر. اما این انتظار کم کم برایش کمرنگ شد. اقتضای بچگی اش این بود.

کمی بعدتر دوست داشت از این قفسه برود توی آن قفسه. اوایل کوچک بود و فقط می توانست سینه خیز این طرف و آن طرف برود. این کوچک بودن کمکش هم می کرد. نمی ترسید از تاریکی و تنهایی شبهای بین قفسه ها.

اما بچه باید رشد می کرد و رشد هم می کرد. آهسته آهسته و واژه به واژه. کوچکتر که بود وسواس خاصی داشت؛ همه کلمه ها را نمی خورد.  اول با حروف ربط شروع کرد. وقتی و و که می خورد انگار دهانش تازه می شد. هضم حرفهای ربط خیلی راحت بود برایش. بعد ها سراغ حرفهای اضافه و کلمه های کوچک رفت.  طعم تند فعلهای ماضی را دوست نداشت؛ اما در کتابهای قفسه ای که بود بیشتر فعلها گذشته بودند.

کمی که گذشت دیگر همه کلمات را می توانست هضم کند، حتی کاپیتولاسیون و سورئالیسم را.

اما همه چیز همیشه آن طوری که او می خواست نماند. یک روز یکی از آن آدمهای همیشگی بین قفسه ها، کتاب جدیدی در قفسه کودک گذاشت. او دیگر کودک شده بود.

 شب که شد، کودک سراغ کتاب رفت و واژه ها به سمتش هجوم آوردند. کودک خیلی ترسید و خیلی گریه کرد. آن موقع بود که دلش برای او حسابی تنگ شد. آن کتاب مثل یک ویروس کشنده، مزه اش را به تمام قفسه گسترش داد و کودک هیچ کاری به جز گریه نمی توانست بکند.

آخر سر مجبور شد همان کلمات را بخورد. و با خوردن آن کلمات چیز جدیدی در او شروع به رشد کرد.

کودک روزها فقط فکر می کرد و شبها هم کمتر واژه می خورد. لاغر شده بود و دلش هوایی. بیشتر به در نگاه می کرد و حالا دلش می خواست از بین آن قفسه ها و کتابها بزند بیرون و برود دنبال او.

می دانست می تواند خوب و سریع بدود؛ اما مشکل بزرگ کودک، بسته بودن در، در تمام شب بود. باید هر طوری می توانست شانس خودش را امتحان کند. اگر می توانست درون قفسه زندگی کند؛ پس از در هم می تواند رد شود.

آن شب بعد از همه آن سالها وقتی خودش را به در فشار داد تا جزئی از بدنش داخل در شود، فهمید که فایده ای ندارد. دلش گرفت. تا صبح پای در اشک ریخت و به صداهای بیرون از در گوش داد. نزدیک صبح که رفت پای همان قفسه و خواست داخل قفسه شود، نتوانست. قفسه شده بود مثل یک سنگ و او مضطرب منتظر باز شدن در بود.

زنی که هر روز در را باز می کرد وارد شد و پشت میزش جلوی همه قفسه ها نشست. کودک آرام آرام جلو رفت و سرک کشید. زن یک دفعه برگشت و کودک را دید. کودک ترسید اما خودش را عقب نکشید. زن آرام بلند شد و گفت: سلام آقا. خوب هستید؟ امری داشتید؟

کودک به سر تا پای خود نگاه کرد. او آقا بود؟ چیزی نگفت و رفت طرف در. زن سر جایش نشست. کودک از در رد شد. نور شدید بیرون چشمانش را زد.

1

 

نمی دونم این متن قراره داستان بشه یا نه؛ اما میخوام بنویسمش. چرا؟ نمی دونم.

 

او یک موجود نامرئی نبود؛ اما فکر می کرد که یک روزی، یک جایی و یک طوری می­ تواند نامرئی بشود. از پله­ ها دوید بالا و لای قفسه ­های کتاب پنهان شد. همه چیز یادش رفته بود. فقط می­ دانست از دست عده ­ای فرار می ­کند. ولی اصلا نمی ­توانست حدس بزند که آنها قرار است چه بلایی سرش بیاورند. بعد به بچه­ ای که در بغلش بود نگاه کرد. مف بچه تا روی لبش آمده بود و با ترس نگاهش می­ کرد. بچه را چسباند به سینه؛ هر چند نمی ­دانست که آن بچه از کجا و از کی توی بغلش مانده و اصلا بچه چه کسی است. خودش را به قفسه کتاب فشار داد و بچه را هم همین طور. صورت و بدن بچه محو شد و توی قفسه فرو رفت. پس بچه می­ توانست نامرئی بشود. خوشحال شد. دو دستی بچه را توی قفسه کتاب گذاشت. حالا بچه دیده نمی­ شد؛ اما خودش اصلا نمی­ توانست توی قفسه کتاب فرو برود.

عقب عقب رفت. بچه با ترس خیره شده بود به او و حالا انگار که مجالی پیدا کرده باشد، هق هق می­ کرد و اشک از دو طرف صورتش می­ ریخت پایین.

تنه­ اش خورد به قفسه پشت سرش و قفسه افتاد زمین. پشت قفسه فضای خالی بود و گرنه آشوبی به پا می ­شد. حالا انگار می­ توانست صدای تعقیب­ کننده ­هایش را بشنود. خوابید روی زمین و فقط یک چشمش از لای نرده های جلوی قفسه­ ها به پایین پله­ ها بود. رییس گزمه ­ها با شمشیر بلندش توی چهار چوب در ظاهر شد.

تا می ­توانست خودش را به زمین چسبانده بود تا حجم بدنش دیده نشود.

رییس گزمه ­ها از همان پایین پله ­ها بالا را نگاه کرد. دو نفر دیگر هم پشت سرش ظاهر شدند. یکی­ شان بلند گفت: این طرفی نیامد که.

رییس گزمه­ ها گفت: راست می­ گی برویم. و دوباره نگاهی چرخاند و به طرف در رفت که خارج شود، اما انگار به چیزی شک کرده بود. برگشت و با دقت به لای نرده­ ها نگاه کرد. چشم او از لای نرده­ ها پیدا بود. رییس گزمه ­ها فریاد زد: اونجاست. زیر اون قفسه. بگیریدش.

همه گزمه­ ها دویدند بالا. او تازه یادش آمده بود که می­ ترسیده آنها با شمشیرشان او را تکه تکه کنند.

بازوهایش را محکم گرفتند و به طرف پله ­ها کشیدنش.

بچه از توی قفسه به او نگاه می­ کرد و اشک می ریخت. اما او حالا حس دیگری داشت. انگار حالا که دستگیر شده بود تازه داشت تواناییهایش به یادش می­ آمد.



عکسهای نجس

    

 

  بعد از مدتها با داستانی به روزم


منتظر نقدهاتون هستم

ممنون

به ادامه مطلب بروید



ادامه نوشته

یک


این اولین داستانی است که از پسرم برایتان می گذارم. (بدون ویرایش)

 

باغ وحش مردم

 

یک نفر بود باغ وحش داشت همه رفتند به دیدن او.

اون وقت همه جمع شدند بِرَند آقا شیره رو ببینند.

او در یه دونه قفس بزرگ بود. فقط اقا شیره رو دوست داشتند.

و حیوانات دیگر همه صف شدند بِرَند زرافه رو ببینند. آقا شیره خیلی مهربون بود.


خورشید خانم مهربان

این داستان صرفا یک داستان کودک است.

________________________________________________________

یکی بود یکی نبود.

توی یک مزرعه بزرگ

یک اسب بزرگ، یک گاو بزرگ با یک خروس زندگی می کردند.

اسب و گاو توی طویله

خروس هم توی مرغدونی.

یک روز صبح

همه با صدای خروس از خواب بیدار شدند.

گاو و اسب رفتند سراغ علفها

خروس هم از مرغدونی پرید بیرون.

تنهایی دلش توی مرغدونی می گرفت.

پرید توی طویله

سلام کرد و علف خوردن آنها را تماشا کرد.

حوصله اش سر رفت.

هی از این سر طویله، می پرید اون سر طویله.

گاو گفت: برو بیرون، چقدر این ور و اون ور می پری

سرم گیج رفت.

اسب شیهه کشید گفت: راست میگه

بس کن دیگه.

خروس ناراحت شد.

از طویله رفت بیرون.

رفت و روی پرچین نشست.

دلش می خواست پیش آنها بماند

اما نمی شد

آنها حوصله اش را نداشتند.

نگاهش را این طرف و آن طرف کرد.

می خواست رفیق پیدا کند

اما هیچ کس نبود.

به آسمان نگاه کرد.

خورشید خانم بهش خندید.

خروس گفت: دوستم می شی؟

خورشید گفت: نگاهم نکن، چشمهات کور می شه.

خروس گفت: مگه می شه؟

تو خوشگلی!

نور می دی!

دنیا را روشن می کنی!

می خواهم نگاهت کنم.

به خورشید خانم نگاه کرد.

نگاه کرد و نگاه کرد.

چشمهایش سیاه شد.

سرش گیج رفت و افتاد زمین.

داد کشید.

هوار کشید.

اسب آمد.

گاو هم آمد.

بردنش توی طویله.

خروس همه جا را سیاه می دید.

گاو گریه کرد.

 گفت تقصیر من بود گفتم بره.

دوست من بود.

دلش شکست.

حالا چی می شه؟

اسب گفت: صبر کن. به خورشید نگاه کرده.

چشمهاش سیاه شده.

باید صبر کنیم.

خروس زری یواش یواش چشمهایش بهتر شد.

گاو را دید.

اسب را دید.

گریه کرد و گفت: به خورشید نگاه کردم.

خورشید خانم گفت نگاه نکن، من گوش نکردم.

اسب شیهه کشید و گفت: عیب نداره، حالا خوب شدی؟

دیگه نباید نگاه کنی.

یک هو کور می شی.

مواظب باش.

ما رو ببخش.

گاو ماغ کشید: معذرت می خوام.

پیشمان بمان.

خروس پرید روی پرچین.

گفت: خورشید خانم راست گفتی.

خورشید خانم داشت می رفت.

غروب شده بود.

اسب و گاو و خروس

سه تا رفیق مهربان

رفتند توی طویله.


سونامی

صدایش بلند بود و خودش را می زد به در و دیوار: آی مردم به دادم برسید. توی...

این سه نقطه حاوی مفاهیم عظیم فلسفی و روانشناختی است که در زندگی این زوج جوان موج می زند، موج می زند،موج می زند و سونامی می شود.

مرد آهسته پشت تریبون خانه شان که شاید نزدیک اپن جاسازی شده بود رفت و همسرش را به آرامش دعوت کرد. گفت: این همه گرد و خاک...

و سه نقطه کلام مرد امنیتی بود.

زن موهایش را چنگ زد. البته صدای چنگ زدن از پس این دیوار چند میلیمتری به گوش نمی رسید و آنگاه خداوند حدس و گمان را آفرید.

زن بعد از فارغ شدن از چنگ زدن، با خط هیروگلیف صحبت می کرد که صد البته خط خوش آهنگی است. البته برای انعکاس مستقیم حرفهای زن به خود سانسوری دچار شدیم، فقط به این بسنده می کنیم: کوتوله، ننه جون، نفهمید.

مرد با دعوت کردن همسرش به آرامش، تمام ناآرامیها را از جانب ایادی [ ]

از ویراستار محترم درخواست می شود شما غلط می کنید به کروشه دست بزنید.

زن این بار در مظلومانه ترین حالت انسانی اش به طرز وحشتناکی گریه کرد و در و دیوار را هم از ضربه های آرکوپالهای فرانسوی اش بی نصیب نگذاشت.

مرد از پشت تریبون پایین آمد و در آشپزخانه مشغول صرف ژله آلبالویی با طعم و رنگ قرمز شد.

زن چنگ زد دوباره، حالا به مو یا صورت فرقی نمی کند و جیغ کشید و ساکت شد. اینجا از تصور بهره نبردیم، چاره ای جز غش نداشت.

مرد ظرف ژله را انداخت توی سینک و گفت: اقرار تو به گناهانت( )

پرانتز اینجا پذیرای اقرارهای شماست. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.

پول تیر


پیرزن گوشه چادرش را به دندان گرفت و جعبه شیرینی را داد دست حسین. حسین نگاهی به لکه های خیسی روی جعبه کرد و گفت: "خاله تو بیرون بمون. من خودم پولو می دم" و نگاهی به پولهای مچاله شده، در دست پیرزن کرد. چشم راست شاه از لای انگشتهای پیرزن پیدا بود. پیرزن مفش را بالا کشید و گفت: "نه خاله،خودم می خوام این جلادا رو ببینم". بعد چشمهای قرمزش را دوخت به چشمهای حسین و گفت: "اومده می گه با پول تیر و شیرینی میایی جنازه پسرتو تحویل می گیری. اینا سایه خدا روی زمینن. ای شا الله خدا بزنه تو کمرشون" و چادر را کشید روی صورتش و شانه هایش بالا و پایین شد. حسین گفت: "خاله یواش. اینجا همه شون همینن. می خوای نیایی" و دوباره خیره شد به پولها که از زیر چادر بیرون مانده بود.

چند تقی به در زد و با صدای مرد توی اتاق، دستگیره در را پایین داد. پیرزن پشت سرش دولا دولا آمد. گوشه اتاق صندلی مشکی ای بود که از پشتی اش فقط چوبش مانده بود. حسین صندلی را نشان پیرزن داد. مرد بلند گفت: "شیرینی و پول رو بذار روی میز."

حسین پولها را از پیرزن گرفت و به طرف مرد رفت. نگاهش افتاد به خدا، شاه، میهنی که زیر عکس شاه، بالای سر مرد بود. یاد مرگ بر شاه سر کوچه شان افتاد که شاهش صد و هشتاد درجه چرخیده بود.

عقب عقب رفت طرف پیرزن. مرد گوشه در جعبه را بالا داد و نگاهی به شیرینیها کرد. گوشه راست لبش باز شد و دندانهای سفیدش برق زد.

فریاد زد : "جمالی." مرد قوزی و کوتاهی در را باز کرد. مرد گفت: "ببر شماره 147 رو نشونشون بده؛ اگه بچه اش بود می تونن ببرنش". مرد قوزی راه افتاد. پیرزن بلند شد و زودتر از حسین از اتاق آمد بیرون. چند طبقه رفتند پایین.

درهای آهنی و بزرگی دور تا دور زیر زمین تاریک و یخ کرده بود. قوزی در یکی را باز کرد: "آخری سمت راست" و خودش کنار در ایستاد. پیرزن شل شد. حسین زیر کتفهایش را گرفت و به طرف جنازه کشیدش. شاید جرات نداشت بگوید تو بمان، من خودم شناسایی اش می کنم. جنازه با پیراهنی که رنگش معلوم نبود و یک آستین هم نداشت روی تخت بود. به آن دستی که آستین نداشت پارچه باریک و سبزی بسته شده بود. پیرزن خودش را از دستهای حسین بیرون کشید و بالای سر جنازه رفت. فک جنازه منحرف شده بود و خون سیاه و لخته شده ای همه دهان را پر کرده بود. کف پاهای جنازه سیاه بود و ناخن نداشت.

حسین دو دستی بر سرش زد.پیرزن گفت: "این محمده؟" و به طرف حسین برگشت. حسین گفت: "نمی دونم. صورتش..."

پیرزن گفت: "محمده" و رفت بالای سر جنازه که هنوز چشمهای ماتش به سقف خیره بود. با دستهای پرچروکش چشمها را بست و به طرف حسین برگشت. حسین به پیرزن خیره شد و به جنازه.


 

شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده می‌دیدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها می‌گفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پیدا کرده‌ام. یعنی نه کاملا... اما این را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عین هزار زنگوله‌اند.
اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. این است که از خودم می‌پرسم: «یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چریده باشد؟...»
گاه به خودم می‌گویم: «حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خیالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شیرینی می‌خندند.
گاه به خودم می‌گویم: «همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بیرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!...

یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...

خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببینید...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!

بدونِ شهریار کوچولو

در نظر من این زیباترین و حزن‌انگیزترین منظره‌ی عالم است. این همان منظره‌ی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد».

آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌ای توقف کنید. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس می‌زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.

پ.ن:

این شاید اختتامیه ای بود بر شازده کوچولو

شاید دوباره بیایم اما این بار با زمین انسانها

دوستان شاید ننویسم اما می خوانم هر چه را بنویسید

موید و منصور باشید

 

بعد از مرگ

 

دوست داشتم بميرم. من مردن را حس كرده بود. وقتي ديوار روي سرم مي­رفت و مي­آمد و مي­فهميدم كه موج­هاي آبي روي كاشي، پر از خون شده­اند. چرا مردن دير بود. نزديك بود، خيلي نزديك. اندازه همان خيسي­اي كه در وجودم حس مي­كردم. همان كه از وجودم به بيرون جريان داشت؛ از همه وجودم. نمي­خواستم باشم. همان كه من دليل بودنش بودم، ديگر نبود. مثل لخته­هاي خون از وجودم مي­رفت؛ براي هميشه و بازگشتي هم در كار نبود.

در كار بود. مي­كشيدنم. كجا، نمي­دانم. مي­توانستم حدس بزنم. تلاش مسخره­اي بود براي بازگشت؛ اما بازگشت من يا او. با دست پسشان مي­زدم. با همه وجودم پسشان مي­زدم؛ اما انگار دستم مثل هاله­اي از وجودشان رد مي­شد. داغ بودم؛ نه او داغ بود و از وجودم مي­رفت. پس من چرا درد داشتم. داشت من را با خودش مي­برد. كاش لحظه­اي نگهش مي­داشتند تا ببينم شبيه چه كسي است.

مي­خواست من را با خودش ببرد. اين را مي­فهميدم. به من احتياج داشت و من دوستش داشتم. نمي­خواستم بدون او بمانم؛ اما پاهايم را باز كردند و روي تخت كشيدنم جلو. مي­فهميدم. تكان خوردم. مي­خواهم پيش همان موج­هاي خوني برگردم؛ خون من بود، نه او. من بايد بروم. اشتباهي شده، مطمئنم؛ يك اشتباه بزرگ. همه شما اشتباه مي­كنيد. اگر برود تنها چه مي­كند. او از وجود من است. بايد شيرش بدهم. بگذاريد بروم.

 

زیر تخت

 

بازرس گفت: "گفتم پیشخدمت هتل دیده که اومده بوده توی اتاقت. مطمئن هم هست که اتاق تو بوده".

مرد شانه­اش را بالا انداخت و گفت: "خوب آمده بود توی اتاقم".

 بازرس دستی به موهایش کشید: "تو که گفتی تا حالا ندیدیش".

 مرد چشم­هایش را به صورت بازرس دوخت: "واقعا ندیدمش. یعنی درست ندیدمش. پرده­های اتاق را کشیده بودم و اتاق تاریک بود. مثل یه سایه آمد توی اتاق و گفت می­شه چند دقیقه اینجا بایستم. منم گفتم موردی نداره".

 بازرس فریاد زد: "به همین راحتی گفتی وایسا. مگه می­شه؟ یه آدم غریبه بیاد توی اتاقت و تو فقط بگی وایسا". مرد خندید و گفت: "چقدر شما بدبینی؟ خوب فقط می­خواست چند لحظه­ای اونجا بایسته". بازرس گفت: "منو مسخره کردی. فکر کردی این اراجیف رو باور می­کنم. اون اومده توی اتاق تو و دیگه بیرون نیومده. فردا صبح هم جنازه­اش زیر تخت تو بوده". مرد دوباره خندید و گفت: "اینکه دلیل نشد. جنازه زیر تخت هر کی بود که قاتل نیست. تازه چرا اون باید بیاد توی اتاق من تا بکشمش. بعد اگر من کشته باشمش، چرا زیر تخت خودم باید نگهش دارم".

بازرس قد راست کرد و نفسش را با صدا بیرون داد: "اون اومده توی اتاق تو و جنازه­اش هم صبح روز بعد زیر تخت تو بوده. هیچ کس اون رو توی این فاصله ندیده و تو هم شاهدی نداری".

مرد گفت: "یه شاهد دارم که من توی اتاق تنها بودم". بازرس پشتش را به مرد کرد و به میز تکیه داد. سیگاری از توی جیب پیراهنش درآورد و لای انگشتانش گرفت. مرد ادامه داد: "چند دقیقه بعد از رفتن مرد، یکی در اتاق را زد. قدش بلند بود و عینک دودی بزرگی هم زده بود. موهایش هم ریخته بود توی پیشونی­اش. سراغ اون رو گرفت. اسمش رو نگفت. فقط گفت یک مرد خپل و کوتاه ندیدید؟ گفتم دیدم؛ اما از اینجا رفته. اون هم چیزی نگفت و رفت".

بعد نگاهی به سر تا پای بازرس کرد که ایستاده بود.

بازرس سیگار را گوشه لبش گذاشت و به طرف مرد برگشت. همان طور سیگار به لب گفت: "اون مرد با عینک دودی رو شناختی؟" و توی جیب شلوارش دست گرداند. مرد دور تا دور اتاق را نگاهی کرد و گفت: "نه. می­شه لطفا یه لیوان آب به من بدید". بازرس سیگارش را روشن کرد و آن را از گوشه لبش برداشت: "می­دونی اون مردی که توی اتاق تو مرده، چی کاره بوده؟" مرد شانه بالا انداخت. بازرس گفت: "شنیدم  اجیرت می­کنند تا آدم نفله کنی؟" مرد خندید و سر تکان داد. بازرس پکی به سیگار زد و گفت: "برای مقتول هم اجیر شده بودی؟" مرد آرام گفت: "یه لیوان آب بدید لطفا". بازرس روی میز خم شد و به چشم­های مرد نگاه کرد: "حالا بگو چطوری دخلش رو آوردی؟"

مرد به چشم­های بازرس خیره شد: "من اون رو نمی­شناختم. نمی­دونم چطوری زیر تخت من مرده".

 بازرس سیگار را به طرف سطل کنار اتاق پرت کرد. سیگار به لبه سطل خورد و روی زمین افتاد.

مرد آب دهانش را قورت داد و گفت: "یه لیوان آب بدید بخورم". بازرس خندید و گفت: "برای این کار چقدر پول گرفته بودی؟"

مرد گفت: "هیچی".

بازرس صورتش را جلو آورد و گفت: "بگو دخلش رو آوردم،چون پول خوبی بابتش بهم دادند. بگو دیگه".

مرد چیزی نگفت. بازرس روی صندلی جلوی مرد نشست و دسته عینکی که از جیب پیراهنش بیرون آمده بود را لمس کرد. بعد به موهایش دست کشید: "خوب تا اینجا که خوب پیش اومدی. فقط مونده یه اعتراف ساده، تا کار من رو راحت کنی. اون دو روز پیش اینجا اتاق گرفته و درست چند ساعت بعدش تو هم اومدی. این اتفاق نیست. نه؟"

مرد آرام گفت: "آب لطفا".

 بازرس بلند شد و به طرف در اتاق رفت. همان جا برگشت و به مرد نگاه کرد. بعد عینک توی جیبش را درآورد و دسته­هایش را باز کرد. عینک دودی صفحه بزرگی را به چشم زد و از اتاق رفت بیرون. مرد به در خیره مانده بود.

 

 

در عمق هفتاد متري

میرزا دلو را از پایین پایش برداشت و به قلاب طناب آویزان کرد، گفت:"نمی­یای؟ بابات گفت که ...". احمد حرف میرزا را قطع کرد و گفت: "نه میرزا ! می­خوام این کارو بذارم کنار" . میرزا طناب را محکم تکان داد . لحظه­ای بعد صدای چرخ چاه بلند شد و دلو بالا و بالاتر رفت. میرزا گفت: "یعنی چی؟". احمد سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. میرزا ابروهایش را در هم کشید: "مگه مریض شدی؟ پسر به این جوونی! من سی ساله از این قنات به اون قنات می­رم صحیح و سالمم. حالا تو، بعد از یه سال، چِت شده که دیگه  نمی خوای بیای؟". احمد چیزی نگفت. میرزا طناب را که پایین آمده بود، زیر کتف­هایش گره زد و گفت: "باباتم می­دونه یا همین­جوری می­گی؟" . احمد جواب داد: "به بابام هم گفتم. اما می­خوام شما هم باش حرف بزنید تا راضی شه. من از این کار خوشم نمی­یاد. زور که نیست". میرزا سرش را تکان داد وگرۀ طناب را محکم­تر کرد. احمد گفت: "بابامو راضی کنید میرزا . انصاف نیست جوونی­ام هدر بره". میرزا گفت:"یه چیزایی شنیدم. خوب نیست ادم اینقدر به حرف یکی بره". بعد رو به بالا فریاد زد: "نصراله بکش". صدای قیژ­قیژِ چرخ چاه بلند شد. میرزا پا به دیوارۀ چاه گذاشت. احمد چشم از میرزا برنداشت تا در گردیِ سفید بالای سرش فرو رفت و چاه تاریک شد. طناب دوباره پایین آمد و احمد سر طناب را دور کمر گره زد و پا به دیوارۀ چاه گذاشت. هر باری که به دیواره چاه لگد میزد خاک­ها کنده می­شدند و توی آب کم عمق زیر پایش می­ریختند. به پایین پایش نگاه کرد . هر چه بالاتر می­رفت پایین تاریک و تاریک­تر می­شد. صدای هوهوی باد از بالا می­آمد.

 دست به لبۀ چاه گرفت و روی زمین نشست.  

میرزا دست­ها را تا آرنج در دلو پر آبی فرو کرده بود و گِل­ها را از آنها می­کند. احمد بالای سرش رفت و گفت: "میرزا چی شد؟ با بابام حرف می­زنید" . میرزا بدون اینکه به احمد نگاه کند گفت: "نه ، بابات هر چی صلاح بدونه خودش می­کنه . به من ربطی نداره". احمد زانو زد و گفت: "میرزا ترو خدا" . میرزا زیر چشمی به احمد نگاه کرد: "بس کن بچه ، من و تو توی یه دهاتیم. مگه مردم ده از هم خبر ندارند که من ندونم چته! اینها همش به خاطر مريمه. نه؟ اینم شرطه که برات گذاشته" . میرزا لحظه­ای درنگ کرد و ادامه داد: "شنیده بودم ، اما از تو توقع نداشتم که به این زودی قید کارو بزنی. نصف بیشتر مردای ده مقنی­اند؛ تو هم یکی­اش. " احمد آرام جواب داد: "آخه میرزا اون شوهرشم تو چاه مرده . دیوار چاه ریخت روش . یادتون هست که. جنازه اش هم نشد دربیارن" . میرزا آب روی دست­هایش را گرفت و آنها را محکم تکان داد و گفت: "خوبه خودتم می­گی شوهر مرده .خوبه بیوه است و برات شرط هم گذاشته . این نصر اله رو ببین. زنش پا به ماهه . ولش کرده اومده . تازه قراره بعد از اینجا هم بیاد جیرفت. ول کن بچه. چیزی که زیاده دختر. کارتو ول کنی معلوم نیست بعداً چی به سرت بیاد. هیچ چی برای مرد بدتر از بیکاری نیست" بعد بلند شد و رفت.

 احمد همان جا روی زمین نشست. نصراله چندقدم آن طرفتر داشت طنابها را دور بازویش جمع می کرد.