معجزه
نویسنده: سید حسین میرابوطالبی
مهدی برادر کوچکتر از خود داشت. هر روز به مادرش می گفت: " کی می شود افشین بزرگ شود و با من بازی کند؟" مادرش همیشه به او می گوید: "پسرم، تو هم یک زمانی مثل افشین کوچک بودی. چند سال بعد همین طور با استعداد و بزرگ شدی." ولی مادر چند روز بعد چیز دیگری گفت. او گفت: "چند سال صبر کن پسرم. چند سال دیگر افشین بزرگ می شود و با تو بازی می کند."
2 ماه بعد
مهدی دیگر کلاس دوم دبستان هست. از مدرسه که روز اول کلاس دوم بود برگشت. معجزه دید. چه دید؟ او برادرش را دید که بزرگ شده است. از مادرش پرسید: "چه شده که افشین بزرگ شده؟" مادر گفت: "او چند روز است که خوابیده بود." مهدی پرسید: "خواب چه ربطی به بزرگ شدن دارد؟" مادر گفت: "آدم وقتی می خوابد قدش بلندتر می شود." پسر گفت: "آهان. الان فهمیدم."

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۱ ساعت 18:23 توسط معصومه میرابوطالبی
|