واقعا تاسف آوره

کیهان بچه‌ها

شماره 2737

28 تیر ماه 1390

وقتی خودم بچه بودم یکی از خواننده‌های پر و پا قرص کیهان بچه‌ها بودم. چند وقت پیش کسی پیشنهاد کرد که مجله کیهان بچه‌ها را برای پسر هفت ساله‌ام بخرم تا روخوانی‌اش بهتر شود. و من بعد از سالها امروز کیهان بچه‌ها خریدم.

صفحه چهارده و پانزده مجله مطلبی بود به نام: عکسهایی که گرفت.

به مطلب کاری ندارم اما عکسهایی که کنار این مطلب چاپ شده بود واقعا تاسف‌آور بود. در مظلومیت شهدای حلبچه شکی ندارم؛ اما واقعا مسئولین متدین این مجله چه فکری کرده‌اند که این عکسها را در مجله کودک چاپ کرده‌اند.

وقتی هر روز دادشان بر هواست که این بازیهای خشن آمریکایی چه بر سر لطافت بچه‌هایمان آورده است، فکر نمی‌کنند که دیدن این عکسها چه می‌کند.

شاید فیلم تنبیه بچه‌ها در مدارس، ساخته آمریکا و اسراییل باشد (!؟) ولی چاپ این عکسها در کیهان بچه‌ها کار خود کیهانیهاست.

وب شناخت


قدیمترها برای یک نشریه داخلی مطلبی می‌نوشتم به نام وب‌شناخت. یعنی وب‌سایتهای ادبی را برایشان معرفی می‌کردم.

مدتی بعد دوستی با من تماس گرفت و از من خواست مقاله‌ای درمورد وب‌شناخت بنویسم. من فکر کردم که او چیز متفاوتی می‌خواهد، اما او هم چیزی جز وب‌شناخت نمی‌خواست. بعد به این فکر کردم که واقعا در وادی ادبیات، چه باری بر دوش سایتهای ادبی است که حالا باید از هر لینکی پرید به لینک دیگری و سایتها و مطالب جدیدی پیدا کرد.

یک بار در وبلاگ دوشنبه چیز خوبی خواندم. گاهی یک مطلبی از یک نویسنده‌ای، توسط یک مترجم ترجمه می‌شود و من در به در دنبال آنم، اما ممکن است هیچ گاه آن را پیدا نکنم. وبلاگ دوشنبه خودش بار سنگینی از روی دوش جستجوگران ادبی برداشته است، اما باز هم ممکن است یک چیزی، یک جایی، جا بماند. 

بگذریم.

ادبیات همیشه با صبوری همراه بوده، همیشه؛ نه تنها در این دوره و نه تنها درمورد داستان؛ اما این روزها فکر می‌کنم ادبیات ما به فراصبوری احتیاج دارد. گاهی یک سال، دو سال صبر برای چاپ کتاب جواب نمی‌دهد. آخرش می‌زنند توی ذوقت که کتابت رد شد. گاهی ماهها صبر برای چاپ یک مقاله یا داستان در یک مجله هم جواب نمی‌دهد. اما فکر می‌کنید قرار دادن همان کتاب روی اینترنت چقدر طول می‌کشد، چند دقیقه و در دسترس است. دوستان زیادی این کار را کرده‌اند؛ اما اینکه راضی بوده‌اند یا نه را باید از خودشان پرسید.

نمی‌خواهم پست طولانی‌ای بنویسم، اما دوست دارم از کتابهای اینترنتی، مجلات اینترنتی، مقالات اینترنتی هی تعریف کنم و تعریف کنم، اما چه فایده؟ یک چیزی این وسط کم است. چیزی که به مولف مربوط است و به خواننده.

برای مولف حق تالیفی باقی نمی‌ماند و برای خواننده، لمس کلمات بر روی کاغذ.

البته خوب که فکر کنیم این دو هم قابل حلند. نه؟

رستاخیز کلمات

فکر می‌کنم گاهی به تو

و گاهی به ضربه های پی در پی

که می‌زنی با مشت بر کلمه‌هایم

نمی‌گریزم

انگار پوستم کلفت شده

اما کلمه‌هایم

دیگر مرده‌اند

وردی که بره ها می خوانند


دوستی دارم که عقیده دارد اگر در ادبیات قدرتمند جلوه کنی نه نیاز داری نقد شوی و تعریف، تا ببینندت؛ نه احتیاج به جایزه داری و داوری شدن. حتی گاهی نیاز به چاپ کتاب هم نداری. او همیشه برای این حرفش رضا قاسمی را مثال می‌زند. و واقعا رضا قاسمی نمونه یک نویسنده قدرتمند است.

من نقد کردن بلد نیستم اما همیشه کتاب می‌خوانم تا بفهمم و یاد بگیرم چقدر جذاب می‌شود به دنیا نگاه کرد. منظورم از جذاب بودن، متون زیبا و شکیل و پر از گل و بلبل نیست. حتی سنگ صبور چوبک هم برای من جذاب است و جذاب به دنیا نگاه می‌کند. اصلا مگر این دنیا چه دارد که باید به آن جذاب نگاه کرد؟ بگذریم.

اما وردی که بره‌ها می‌خوانند. استاد سه تاری می‌خواهد چهل سه تار بسازد و برای ساختن این چهل سه تار و رسیدن به جادوی سه تار آخری چه‌ها که نمی‌کند. او شهر به شهر درهای چوبی خانه‌ها و دارهای قالی را می‌خرد و با آنها سه تار می‌سازد. بعد به خاطر همین سه تار ساختن راهی دیار غربت می‌شود و مریض. اما راز ساختن این سه تار و نرسیدن به آن و شاید رسیدن و تکه تکه شدن بدن به هر قیمتی، راز وردی باشد که بره‌ها وقتی به قربانگاه می‌روند می‌خوانند. س و ش چه فرقی دارند، حالا هر کدامشان که می‌خواهد باشد. مهم این است که او تنهاست و فقط شال مادام هلنا است که یک متر بیشتر نیست و سالهاست که بافتنش تمام نمی‌شود.