دوستی دارم که عقیده دارد اگر در ادبیات قدرتمند جلوه کنی نه نیاز داری نقد شوی و تعریف، تا ببینندت؛ نه احتیاج به جایزه داری و داوری شدن. حتی گاهی نیاز به چاپ کتاب هم نداری. او همیشه برای این حرفش رضا قاسمی را مثال می‌زند. و واقعا رضا قاسمی نمونه یک نویسنده قدرتمند است.

من نقد کردن بلد نیستم اما همیشه کتاب می‌خوانم تا بفهمم و یاد بگیرم چقدر جذاب می‌شود به دنیا نگاه کرد. منظورم از جذاب بودن، متون زیبا و شکیل و پر از گل و بلبل نیست. حتی سنگ صبور چوبک هم برای من جذاب است و جذاب به دنیا نگاه می‌کند. اصلا مگر این دنیا چه دارد که باید به آن جذاب نگاه کرد؟ بگذریم.

اما وردی که بره‌ها می‌خوانند. استاد سه تاری می‌خواهد چهل سه تار بسازد و برای ساختن این چهل سه تار و رسیدن به جادوی سه تار آخری چه‌ها که نمی‌کند. او شهر به شهر درهای چوبی خانه‌ها و دارهای قالی را می‌خرد و با آنها سه تار می‌سازد. بعد به خاطر همین سه تار ساختن راهی دیار غربت می‌شود و مریض. اما راز ساختن این سه تار و نرسیدن به آن و شاید رسیدن و تکه تکه شدن بدن به هر قیمتی، راز وردی باشد که بره‌ها وقتی به قربانگاه می‌روند می‌خوانند. س و ش چه فرقی دارند، حالا هر کدامشان که می‌خواهد باشد. مهم این است که او تنهاست و فقط شال مادام هلنا است که یک متر بیشتر نیست و سالهاست که بافتنش تمام نمی‌شود.