امروز شنبه…نوشته یوسف انصاری

...

مردن

خفتن

خفتن

و شاید خواب دیدن

آه، مانع همین جاست

در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم، در آن خواب مرگ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم، ترس از همین رویاهاست که ما را به تامل وامی‌دارد، و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را این قدر طولانی می‌کند، زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می‌تواند خود را آسوده کند کیست که در مقابل لطمه‌ها و خفتهای زمانه، ظلم ظالم، تفرعن مرد متکبر، آلام عشق مردود، درنگهای دیوانی، وقاحت منصب‌داران، و تحقیرهایی که لایقان صبور از دست نالایقان می‌بینند، تن به تحمل دردهد؟ کیست که حاضر به بردن این بارها باشد و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پرملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟ همانا بیم از ماوراء مرگ، آن سرزمین نامکشوفی که از سرحدش هیچ مسافری بر نمی‌گردد شخص را حیران و اراده او را سست می‌کند، و ما را وامی‌دارد تا همه رنجهایی را که در حال کنونی داریم تحمل نماییم و خود را به میان مشقاتی که از حد و نوع آن بی‌خبریم پرتاب نکنیم.

آری تفکر و تعقل همه ما را ترسو و جبان می‌کند، و عزم و اراده، هر زمان که با افکار احتیاط آمیز توام گردد رنگ باخته صلابت خود را از دست می‌دهد. خیالات بسیار بلند، به ملاحظه همین مراتب، از سیر و جریان طبیعی خود باز می‌مانند و به مرحله عمل نمی‌رسند و از میان می‌روند...

خاموش!... افیلیای زیبا!...

ای پری، هر وقت دعا می‌کنی گناهان مرا نیز به خاطر داشته باش، و برای من هم طلب آمرزش بکن.

ننوشتن

بعضی وقتها انگار قلممان خشک می‌شود. انگار کلمه‌ها از ذهنمان فرار می‌کند و دیگر هیچ حرفی به اراده ما بر روی کاغذ جاری نمی‌شود. انگار تمام کلیدهای کی‌بورد قفل می‌کند و ما دوست داریم همین الان ویندوز کامپیوترمان متلاشی شود و بی‌خیال نوشتن بشویم. اما این ویندوز پرویروس لعنتی که همیشه با سلام و صلوات بالا می‌آمد وقتی تو نمی‌خواهی‌اش سریش می‌شود.

هر نویسنده مطرحی یک آدابی برای نوشتن دارد و وقتی ما این آداب را نداریم، یعنی نویسنده مطرحی نیستیم. شاید نیمه‌مطرح باشیم و شاید زیرپوستی داریم مطرح می‌شویم و شاید اصلا طراحی‌مان برای مطرح شدن، طرح خوبی ندارد.

بگذریم.

ننوشتن هزار بلا دارد و یک حسن.

اصلا شاید آدم با ننوشتن منتقد شود یا یک تئوریسین ادبی. خب پس ننوشتن هم محسناتی دارد که انگار دارد کم کم رو می‌شود. البته باز هم می‌شود به گزینه‌های دیگر هم فکر کرد. مثلا یک تراشکاری بزنیم، یا نه اگزوزسازی. نه اینها پر از روغن و کثافت است. فهمیدم؛ باطری‌سازی بهتر است. یک جای پر رفت و آمد هم باشد که بهتر. وای چقدر حسن داشت ننوشتن. فکر کنم خود ننویسنده‌ها هم به این محسنات آگاهی ندارند.

اما خدایی‌اش نوشتن چه حسنی دارد؟ غیر از اینکه بخواهی بروی یک جلسه‌ی نقدی و شاهکار ادبی‌ات را بخوانی و آنجا هزار تا منتقد شکوفا نشده داستانت را از ریخت بیندازند، یا همه را جمع کنی بدهی ناشر و بعد از یک سال، نه دو سال، نه پنج سال بنشینی ببینی ارشاد دوست دارد به کتابت مجوز بدهد یا نه. اگر بدهد که اول بدبختی است. اگر خدا دوستت داشته باشد و ندهند، دست از نویسندگی برمی‌داری و می‌شوی یک ننویسنده موفق. حالا اگر سریش بازی دربیاری و پوست‌کلفت باشی و دوباره بنویسی، دیگر مشکل از ارشاد و ناشر و اینها نیست. مشکل از خودت است.

پس بیاییم از این آدمهای بی‌اشکال باشیم. البته کمی خلاقیت هم بد نیست. می‌ترسم از فردا همه جاده‌های شمال و جنوب پر از باطری‌سازی شود. به سوپر مارکت و فلافلی هم فکر کنید.

رانندگی مبتنی بر حس

عجیب کشوری داریم والله.

این همه اعتماد مثال‌زدنی است.

آقا با زن و بچه ترک موتور، با سرعت هزار تا از چراغ قرمز رد می‌شود، آن هم فقط به خاطر اعتمادی که به هموطن مهربان خود دارد. می‌داند که طرف دلش به رحم می‌آید و دلش برای کاپوت تازه رنگ شده‌اش می‌سوزد و نیش ترمزی می‌زند.

یا سر سه راه به چشمهای هم که نگاه می‌کنند خیلی راحت می‌فهمند که چه کسی راه می‌دهد و چه کسی راه می گیرد. به احتمال یک در میلیون دو نفر درکشان ناقص باشد و برخوردی پیش بیاید، نمی‌شود که همه را به یک چوب راند.

از اینها که بگذریم پلیسهای ما هم با حکم مبتنی بر حس قوانین را اجرا می‌کنند. یک روز کفی می‌آورند می‌گذارند سر خیابان و هر چی موتور بی کلاه و کارت و بیمه و ... است را می‌ریزند روی کفی و می‌برند پارکینگ. اما روزهای بعد خبری از این پلیسها نیست. این هم از احساسات فرا زمینی اینهاست که کجا و کی و چطوری جمع کنند این بی‌قانونهای متخلف را...

اما وجدانا چه کشوری می‌تواند با آرامش و صلح و صفا و فقط با احساسات از این همه تصادفات جلوگیری کند.

تلفات جاده‌ایمان که در تمام دنیا مثال‌زدنی است. این همه امنیت جاده‌ای، اتوبانهای سیف (یعنی امن)، علائم راهنمایی رانندگی مطمئن، همه جاده‌ها دو بانده و بدون هیچ پیچ خطرناک. آن یک درصد مجروحان جاده‌ای (کشته که نداریم) هم به خاطر خواب‌آلودگی و شاید یک کم دعوای خانوادگی پشت فرمان با اهل و عیال باشد.

این همه از اعتماد و مهربانی در رانندگی گفتم حیفم آمد از قشر زحمت‌کش راننده تاکسیها نگویم که به خاطر این همه احساسات در رانندگی، با هر مسافر با سلام و صلوات برخورد می‌کنند.

حالا هی مهاجرت کنید بروید اروپا و امریکا، کجای دنیا این طوری بلدند رانندگی کنند که ما بلدیم.

یک مثنوی جدید


فقر داستان تازه‌ای نیست

چیز جدیدی بگو

عشق

مهربانی

خدا

اما پیش از آن یک تکه نان برایمان بیاور

ما گرسنه‌ایم