بعضی وقتها انگار قلممان خشک می‌شود. انگار کلمه‌ها از ذهنمان فرار می‌کند و دیگر هیچ حرفی به اراده ما بر روی کاغذ جاری نمی‌شود. انگار تمام کلیدهای کی‌بورد قفل می‌کند و ما دوست داریم همین الان ویندوز کامپیوترمان متلاشی شود و بی‌خیال نوشتن بشویم. اما این ویندوز پرویروس لعنتی که همیشه با سلام و صلوات بالا می‌آمد وقتی تو نمی‌خواهی‌اش سریش می‌شود.

هر نویسنده مطرحی یک آدابی برای نوشتن دارد و وقتی ما این آداب را نداریم، یعنی نویسنده مطرحی نیستیم. شاید نیمه‌مطرح باشیم و شاید زیرپوستی داریم مطرح می‌شویم و شاید اصلا طراحی‌مان برای مطرح شدن، طرح خوبی ندارد.

بگذریم.

ننوشتن هزار بلا دارد و یک حسن.

اصلا شاید آدم با ننوشتن منتقد شود یا یک تئوریسین ادبی. خب پس ننوشتن هم محسناتی دارد که انگار دارد کم کم رو می‌شود. البته باز هم می‌شود به گزینه‌های دیگر هم فکر کرد. مثلا یک تراشکاری بزنیم، یا نه اگزوزسازی. نه اینها پر از روغن و کثافت است. فهمیدم؛ باطری‌سازی بهتر است. یک جای پر رفت و آمد هم باشد که بهتر. وای چقدر حسن داشت ننوشتن. فکر کنم خود ننویسنده‌ها هم به این محسنات آگاهی ندارند.

اما خدایی‌اش نوشتن چه حسنی دارد؟ غیر از اینکه بخواهی بروی یک جلسه‌ی نقدی و شاهکار ادبی‌ات را بخوانی و آنجا هزار تا منتقد شکوفا نشده داستانت را از ریخت بیندازند، یا همه را جمع کنی بدهی ناشر و بعد از یک سال، نه دو سال، نه پنج سال بنشینی ببینی ارشاد دوست دارد به کتابت مجوز بدهد یا نه. اگر بدهد که اول بدبختی است. اگر خدا دوستت داشته باشد و ندهند، دست از نویسندگی برمی‌داری و می‌شوی یک ننویسنده موفق. حالا اگر سریش بازی دربیاری و پوست‌کلفت باشی و دوباره بنویسی، دیگر مشکل از ارشاد و ناشر و اینها نیست. مشکل از خودت است.

پس بیاییم از این آدمهای بی‌اشکال باشیم. البته کمی خلاقیت هم بد نیست. می‌ترسم از فردا همه جاده‌های شمال و جنوب پر از باطری‌سازی شود. به سوپر مارکت و فلافلی هم فکر کنید.