نگران نباش

مهسا محب علی

نشر چشمه (چاپ دهم)

برنده دهمین دوره جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات به عنوان بهترین رمان سال 1387

برنده جایزه بهترین رمان سالهای 1387-1388 از بنیاد گلشیری

چرایی روایت؟ آیا چرایی روایت فقط به همان بهانه روایت بر می گردد و هر متنی که بهانه ای برای روایت داشته باشد از پس مرحله به این سختی در روایت خود بر آمده است؟ صد البته که نه. وقتی راوی  که می تواند هر کسی باشد، شروع به گشت و گذار در دنیای داستان می کند و خواننده را با خود همراه می سازد، برای هر چیزی یک چرایی را باید جواب بدهد. وقتی می گوییم باید، بایدی وجود دارد که در ذهن خواننده شکل گرفته و دنبال راوی این باید را با خود می کشد.

در رمان نگران نباش (که در اختصاص واژه رمان به این متن، من خود دچار مشکلم) این بایدها همه جا من را تعقیب می کردند؛ اما راوی مفرهای کمی برای این بایدها در متن قرار داده بود. (بهتر است بگویم داستان بلند) نگران نباش روایت یک روز زلزله در تهران است. زلزله ای که زندگی همه را دچار تحول کرده اما انگار بر زندگی راوی ما که دختری معتاد است اثری نداشته و یا اگر داشته، اثر چندان مهمی نیست.

زبان روایت یا همان زبان راوی که منطبق بر شخصیت اوست، گاه آزار دهنده می شد.

یکی از بزرگترین محسنات راوی (شادی) این بود که روایت یک شخص معتاد را برای ما کثیف و غمناک نکرده بود. اغلب کارهایی که درمورد یک معتاد نوشته شده اند تکراری و پر از حرفهای رسانه ای هستند، اما نگران نباش از این تله نصیحت گویی، خوب گریخته بود. ولی متاسفانه در تله های دیگری گیر افتاده  که گاه حتی روایت را از ضرباهنگ طبیعی خود خارج می کرد. زلزله واقع شده در تهران می خواست واقعی باشد، چون همه شخصیتها و همه ارجاعات خارج از متنی که در داستان بود دلالت بر این موضوع می کرد، اما تصویر ساخته شده از زلزله فانتزی بود. این همه خانه، این همه تکان، این همه رقص بندری زمین، اما هنوز خانه ها سر جایشان قرص و محکم ایستاده اند و فقط آدمها به هر دلیلی ریخته اند بیرون.

از فضا که بگذریم آدمها چینش مناسبی کنار هم داشتند، بابک، آرش، شادی، مادر و پروین و .... اما این چینش شخصیتها باز هم هیچ بایدی و یا چرایی روایتی را برای من حل نکرد. نفهمیدم با این همه گشت و گذار شادی در تهران بی سر و سامان و جستجویش برای موادی که باعث حرکت آن جاندار بر روی مهره های کمرش شود، نویسنده چه چیز را می خواست به من منتقل کند. شاید من خودم بتوانم کار را سنجاق بزنم به حوادث یا اتفاقات بیرون از متن، اما خود متن، انگار در بیان تفکر داستانی اش عقیم مانده است.

بازمانده روز

بازمانده روز

کازوئو ایشی گورو

ترجمه نجف دریابندری

نشر کارنامه

در برخورد اول با متن کتاب، با نثری مواجه می شویم که ابتدائا نمی توانیم توجیهی برای طرز بیان آن بیابیم اما با پیشرفت در سطرهای داستان، می فهمیم که این زبان خاص، جزئی از شخصیت پردازی آقای استیونز است. استیونز یک خدمتکار اصیل است، یک خدمتکار اصیل انگلیسی که در آن خانه های اشرافی خدمت می کند. او از اصالت خود، در روایت، خیلی جاها با نام تشخص یاد می کند، اما وقتی واقعا با واژه خدمتکار رو در رو می شود انگار به خود شناسی ای می رسد که بعد از این همه سال از کنار آن به راحتی گذشته است. نمی دانم چرا آقای استیونز من را به یاد بیگانه کامو انداخت. در ظاهر این دو رمان نه از لحاظ محتوا و نه از لحاظ ساختار ربطی به هم ندارند اما انگار در هر دو مردانی راوی زندگی خودند که از خود دور بوده اند. استیونز در رمان بازمانده روز، از روزهای با افتخاری تعریف می کند و خود را در میان طبقه ای می بیند که همه باعث شکوه انگلستانند؛ اما حالا لرد او مرده و او برای یک آمریکایی خدمت می کند که شوخ است و استیونز حالا باید شوخ طبعی بیاموزد و تشخص خود را تا حدی کم کند.

روایت در بازمانده روز طوری رقم می خورد که با اینکه من راوی در حال روایت همه چیز است، اما او عملا چیزی از خود بروز نمی دهد غیر از زبان فاخرش. ما از واکنش استیونز در مقابل وقایع و در مقابل آدمهای جدید و قدیم او را می شناسیم. حتی در پایان داستان که استیونز برای از دست دادن عشقی که حتی خودش هم آن را نفهمیده بود اشک می ریزد راوی نمی گوید که من گریه کردم بلکه از دیالوگهای طرف مقابل می فهمیم که او در حال گریه است. پس راوی آن چنان که باید با مخاطب صادق نیست و چون روایت از زبان خود اوست، می شود استنباط کرد که راوی حتی با خودش هم صادق نیست. راوی در ظاهر با خودش مشکل دارد، ولی در نهایت داستان، وقتی چراغهای اسکله روشن می شود و مردم برای روشن شدن آن شادی می کنند و استیونز این شادی را می بیند، می فهمیم که استیونز تنها بازمانده ای است که از روز برای رسیدن به شبی با آن چراغهای زیبا باقی مانده است. در حقیقت شاه کلید رمان که همان اسم آن است آخر داستان رو می شود و دلیل تمام پراکنده گوییهای استیونز که خواننده تا آن موقع فکر می کند از مشغله فکری او و از رهایی او از آن همه کار است آشکار می شود. استیونز آخر داستان دست خودش را رو می کند و ما می فهمیم که او در تمام این مدت در حال پنهان کردن و شاید فرار کردن از خودش در میان خاطرات پر از زرق و برق و پر از آدرسهای تاریخی انگلستان است. استیونز بدون اینکه خود بخواهد و با هوشمندی نویسنده، لایه به لایه زندگی و موقعیت و در نهایت شخصیت خودش را برای ما رو می کند بدون اینکه روایت خود را از اول تا آخر بگوید.

در حقیقت رمان بازمانده روز، یک کلاس شخصیت پردازی مدرن است، یک شخصیت پردازی هوشمندانه که مثل یک پازل هزار قطعه بعد از کنار هم گذاشتن قطعات تبدیل به یک تابلوی زیبا شده است.

یه حبه قند

یه حبه قند یک کله قند بود؛ کله قندی رنگی پر از ماجراهای فرعی و ضمنی که کنار هم خط اصلی روایت را که چندان پر رنگ نبود را پررنگ یا رنگارنگ می کرد.  آدمها خوب و بجا کنار هم قرار می گرفتند و جای خالی رفتاری یکدیگر را رنگی می کردند، و این رنگها حسن بزرگی داشتند که یه حبه قند را در ذهن ماندگار می کنند. روایتهای یه حبه قند دوست داشتنی و دست یافتنی بودند. آدمها و مکانهایی بودند که میان ما هستند و ما آنها را می بینیم. یه حبه قند نمی خواهد پسندیده را وارد جنگ سنت و مدرنیته با خان دایی اش بکند که او چه بسا بیش از سایر اعضای خانواده پایبند به این سنت است. او تنها کسی است که از زن دایی اش که در گذشته ها جامانده پرستاری می کند و به او عشق می ورزد. پس فرار او از خانه و شاید از قاسم چیست؟

پسندیده می خواهد تکیه کند. او می خواهد به کسی تکیه کند که حداقل خودش بر توان خودش تکیه کرده و تنهایی بار زندگی اش را به دوش می کشد. قاسم تنها حسنی که دارد رسیگی به خان دایی و خانه قدیمی است. قاسم به شدت به سنت پایبند است و یک چیز هم بر پایبندی او به سنت تاثیرگذار است و آن اجباری است که فقر و یتیمی بر او وارد کرده است. برعکس کیوان وزیری که حالا در آمریکاست اجباری نداشته و حامی بزرگی هم دارد.

مراسمهای زیبای یزدیها هم جذابیت فیلم را برای من صد چندان کرده بود: مراسم کله قند شکستن، سینی بران قبل از عقد و صلات کشیدن برای مرده روی پشت بام.

غرور و سقوط


این کتاب را از یک دستفروش خریدم. نمی دانم چرا خریدم و چرا علاقه مند شدم آن را بخوانم. شاید به خاطر علامت سوالهای بزرگی است که از آن دوره تاریخی هنوز در ذهن دارم.

کتاب غرور و سقوط (خاطرات سفیر سابق انگلیس در ایران)

نویسنده: سر آنتونی پارسونز

مترجم: دکتر منوچهر راستین

تیر 1363

" [رژیم] مطبوعات را به کلی مهار کرده و به صورت یک ابزار تبلیغاتی مطیع و گوش به فرمان درآورده بودند. با دانشجویان ناراضی مانند دشمن رفتار می شد و خشونت پلیس بیشتر متوجه آنها بود. ساواک در همه جا حضور داشت و سایه یک حکومت پلیسی بر سراسر کشور سنگینی می کرد. این سیاست علاوه بر اثر فوری و مستقیم درمورد قربانیان خود آثار درازمدتی هم بر جای می گذاشت و مخالفت طبقه متفکر و تحصیل کرده و افراد آگاه را در همه سطوح جامعه بر می انگیخت."

از متن کتاب صفحه 37

کتاب را می توانید از اینجا دانلود کنید.

http://ketabnak.com/comment.php?dlid=3149