یه پیامش هیچ وقت از یادم نمی ره. خیلی خوشحال بود. خوشحالی رو از بین کلمات پیامش می شد فهمید. رمانش رو فرستاده بود برای نشر گردون و عباس معروفی تا نصفه های رمان خونده، زنگ زده بود و کلی از رمانش تعریف کرده بود. خوشحال بود، خیلی خوشحال. البته رمانش توسط عباس معروفی چاپ نشد اما من شعف اونموقع رو توی لحظه به لحظه ای که ازش یاد می کردند جلوی چشمهام می دیدم. انگار چشمهاش توی تمام عکساش هنوز همون شعف رو داشت.

چی می شد اگر رمانش چاپ می شد؟ نمی دونم. هیچ کی نمی دونه. انگار حالا داره باورم می شه که مرده.

سوگ


وقتی می رفت

خیره شده بود به تو

و تو

خیره شده بودی به سنگ قبر زیر پایت



تقدیم به حمید رضا شریفی

و در سوگ رفتنش

که هنوز باور کردنی نیست