دوست داشتم بميرم. من مردن را حس كرده بود. وقتي ديوار روي سرم مي­رفت و مي­آمد و مي­فهميدم كه موج­هاي آبي روي كاشي، پر از خون شده­اند. چرا مردن دير بود. نزديك بود، خيلي نزديك. اندازه همان خيسي­اي كه در وجودم حس مي­كردم. همان كه از وجودم به بيرون جريان داشت؛ از همه وجودم. نمي­خواستم باشم. همان كه من دليل بودنش بودم، ديگر نبود. مثل لخته­هاي خون از وجودم مي­رفت؛ براي هميشه و بازگشتي هم در كار نبود.

در كار بود. مي­كشيدنم. كجا، نمي­دانم. مي­توانستم حدس بزنم. تلاش مسخره­اي بود براي بازگشت؛ اما بازگشت من يا او. با دست پسشان مي­زدم. با همه وجودم پسشان مي­زدم؛ اما انگار دستم مثل هاله­اي از وجودشان رد مي­شد. داغ بودم؛ نه او داغ بود و از وجودم مي­رفت. پس من چرا درد داشتم. داشت من را با خودش مي­برد. كاش لحظه­اي نگهش مي­داشتند تا ببينم شبيه چه كسي است.

مي­خواست من را با خودش ببرد. اين را مي­فهميدم. به من احتياج داشت و من دوستش داشتم. نمي­خواستم بدون او بمانم؛ اما پاهايم را باز كردند و روي تخت كشيدنم جلو. مي­فهميدم. تكان خوردم. مي­خواهم پيش همان موج­هاي خوني برگردم؛ خون من بود، نه او. من بايد بروم. اشتباهي شده، مطمئنم؛ يك اشتباه بزرگ. همه شما اشتباه مي­كنيد. اگر برود تنها چه مي­كند. او از وجود من است. بايد شيرش بدهم. بگذاريد بروم.