احساس می‌کرد حالا همه چیز دارد مثل قطره‌های یک قطره‌چکان در ذهنش تزریق می‌شود. درست است اصلا نباید می‌ترسید. او قیام کرده بود و فراری بود، اما نه از دست این گزمه‌ها. تعقیب‌کننده‌های اصلی او کسان دیگری بودند. کسانی که مثل او می‌توانستند نامرئی شوند. پس او هم می‌تواند نامرئی شود. اما هر زمان و مکانی برای نامرئی شدن مناسب نبود.

گزمه‌ها دست‌هایش را محکم فشار می‌دادند و او را می‌کشیدند. او مقاومتی نمی‌کرد. تنها چیزی که در آن لحظه نگرانش کرده بود بچه بود. آیا آن قفسه می‌تواند بچه را مخفی کند؟ حالا بچه چه می‌کند؟ از چه تغذیه خواهد کرد؟ با چه کسی حرف خواهد زد؟

بازوهایش را تکان داد تا فشار گزمه‌ها کم شود. از آن محیط پرنور و بی‌شئ خارج شدند. حالا آنها جلوی دارالحکومه بودند. او قبلا دارالحکومه را دیده بود. اما نه دارالحکومه این دیار را. فکر کرد. به مغزش بیشتر و بیشتر فشار آورد. باید یادش می‌آمد دارالحکومه قبلی را کجا و کی دیده بود.

گزمه‌ها به تیرک چوبی پایین دیوار دارالحکومه طناب پیچش کردند. یکی در گوشش گفت: حال می‌کنیا با این همه آدمیزاد. بوشون داره منو مست می‌کنه. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. کسی نبود. دوباره در گوشش گفت: خرفت شدی؟ تو که هنوز گوشت آدمیزاد نخوردی که داری خرفت می‌شی؟ یعنی بوشون هم این قدر تأثیر گذاره؟

برگشت و این بار هوای پشت سرش را مواج می‌دید. انگار گرمای سوزانی پشت سرش بود و هوای آنجا را داغ کرده بود. گفت: یادم نمیاد. هیچ چی یادم نمیاد. می‌دونم می‌تونستم نامرئی بشم اما ... بعد آب دهانش را قورت داد: می‌شه یه ذره آب برام بیاری؟

صدای پشت سرش قهقهه زد: تو آشوب به پا کردی و فلنگ رو بستی. حالا می‌گی هیچ چی یادت نمونده؟ شاید این دور و برها یه بچه آدمیزادی یا دست و پایی، چیزی خوردی که خرفت شدی؟

او سرش را محکم تکان داد. خیلی محکم طوری که سرش درد گرفت. بلند گفت: یکی به من آب بده. آب. من آب می‌خوام.  و شروع کرد به نعره کشیدن. صدای پشت سرش گفت: آره همین طوری ادامه بده. دارن برات آب میارن.

همان موقع دلو پر آبی به صورت او پاشیده شد. با زبانش آب‌های روی صورتش را لیس زد تا شاید عطشش بخوابد. همان چند قطره برایش کافی بود اما گزمه‌ای که به صورت او آب پاشیده بود قاه‌قاه می‌خندید و بلند بلند می‌گفت: خنک شدی مردک. خنک شدی.

حالا او صدای جمعیت دور و برش را می‌شنید. جمعیت پر از زن و بچه‌های قد و نیم قد بود. بوی خوبی به مشامش رسید. بو از بچه ها می‌آمد. بوی بچه‌ی توی بغلش بود. نگاهش را بین بچه‌ها چرخاند شاید بچه را ببیند اما نه، بچه الان بین قفسه‌ها جایش امن بود.

صدای پشت سرش گفت: یک کم با اینها حال کن، من برم یه چیزی بخورم بیام.

او خیره شده بود به مردم. دقیقه‌ای بعد شیون یک زن از میان جمعیت به هوا بلند شد: وای بچه‌ام. به دادم برسد. بچه‌ام از دست رفت. گزمه‌ها جمعیت را شکافتند و  به زن رسیدند. او زن را نمی‌دید.