پول تیر
پیرزن گوشه چادرش را به دندان گرفت و جعبه شیرینی را داد دست حسین. حسین نگاهی به لکه های خیسی روی جعبه کرد و گفت: "خاله تو بیرون بمون. من خودم پولو می دم" و نگاهی به پولهای مچاله شده، در دست پیرزن کرد. چشم راست شاه از لای انگشتهای پیرزن پیدا بود. پیرزن مفش را بالا کشید و گفت: "نه خاله،خودم می خوام این جلادا رو ببینم". بعد چشمهای قرمزش را دوخت به چشمهای حسین و گفت: "اومده می گه با پول تیر و شیرینی میایی جنازه پسرتو تحویل می گیری. اینا سایه خدا روی زمینن. ای شا الله خدا بزنه تو کمرشون" و چادر را کشید روی صورتش و شانه هایش بالا و پایین شد. حسین گفت: "خاله یواش. اینجا همه شون همینن. می خوای نیایی" و دوباره خیره شد به پولها که از زیر چادر بیرون مانده بود.
چند تقی به در زد و با صدای مرد توی اتاق، دستگیره در را پایین داد. پیرزن پشت سرش دولا دولا آمد. گوشه اتاق صندلی مشکی ای بود که از پشتی اش فقط چوبش مانده بود. حسین صندلی را نشان پیرزن داد. مرد بلند گفت: "شیرینی و پول رو بذار روی میز."
حسین پولها را از پیرزن گرفت و به طرف مرد رفت. نگاهش افتاد به خدا، شاه، میهنی که زیر عکس شاه، بالای سر مرد بود. یاد مرگ بر شاه سر کوچه شان افتاد که شاهش صد و هشتاد درجه چرخیده بود.
عقب عقب رفت طرف پیرزن. مرد گوشه در جعبه را بالا داد و نگاهی به شیرینیها کرد. گوشه راست لبش باز شد و دندانهای سفیدش برق زد.
فریاد زد : "جمالی." مرد قوزی و کوتاهی در را باز کرد. مرد گفت: "ببر شماره 147 رو نشونشون بده؛ اگه بچه اش بود می تونن ببرنش". مرد قوزی راه افتاد. پیرزن بلند شد و زودتر از حسین از اتاق آمد بیرون. چند طبقه رفتند پایین.
درهای آهنی و بزرگی دور تا دور زیر زمین تاریک و یخ کرده بود. قوزی در یکی را باز کرد: "آخری سمت راست" و خودش کنار در ایستاد. پیرزن شل شد. حسین زیر کتفهایش را گرفت و به طرف جنازه کشیدش. شاید جرات نداشت بگوید تو بمان، من خودم شناسایی اش می کنم. جنازه با پیراهنی که رنگش معلوم نبود و یک آستین هم نداشت روی تخت بود. به آن دستی که آستین نداشت پارچه باریک و سبزی بسته شده بود. پیرزن خودش را از دستهای حسین بیرون کشید و بالای سر جنازه رفت. فک جنازه منحرف شده بود و خون سیاه و لخته شده ای همه دهان را پر کرده بود. کف پاهای جنازه سیاه بود و ناخن نداشت.
حسین دو دستی بر سرش زد.پیرزن گفت: "این محمده؟" و به طرف حسین برگشت. حسین گفت: "نمی دونم. صورتش..."
پیرزن گفت: "محمده" و رفت بالای سر جنازه که هنوز چشمهای ماتش به سقف خیره بود. با دستهای پرچروکش چشمها را بست و به طرف حسین برگشت. حسین به پیرزن خیره شد و به جنازه.