دوست دارم رها کنم و بروم هر چه مرا پیوند می زند به گذشته. فقط خسته ام. از جایی که همه فکر می کنند در حال هدر رفتنند. در جایی که یاد گرفته ایم خودمان را بالا بکشیم به هر قیمتی.

دوست دارم بروم جایی که هر روز اضطراب و تهدید در دلم رخت نشوید. چرا در خانه هایمان آرامش هست اما در دلهامان نه. خیلی غر می زنم. دلم گرفته. حوصله هیچکس و هیچ چیز را ندارم. کاش من هم می توانستم بروم اما کجا.

فکر می کنم اگر روستای دورافتاده ای پیدا کنم که نخواهد جذب توریست کند برایم خوب باشد. دوست دارم آدمهای محدودی را ببینم و زیر و بمشان را بشناسم. دوست دارم صبح که از خانه می زنم بیرون همه بدانند من زانو درد دارم یا امروز پسرم سرما خورده و حالش را بپرسند. یا اصلا بگویند ناهار چی درست کرده ای و من سر ظهر یک کاسه سفالی برایشان قورمه سبزی ببرم.

دوست دارم لوله های آبمان از سرما یخ بزند و بترکد و من یک روز توی خانه آب نداشته باشم و بروم با بیست لیتری از خانه همسایه آب بیاورم. اصلا شاید همانجا ماندگار شدم و پسرم عاشق یک دختر شهری شد و پا شد رفت و من تک و تنها ماندم توی ده با مونس همیشگی ام.

چقدر رویایی است این روستا که شاید حیاطش سقف خانه پایینی باشد و وقتی من بیایم توی حیاط، همسایه پایینی بفهمد و بیاید بگوید بیا با هم گپ بزنیم. نان بلد نیستم توی تنور بپزم، اما ای کاش بلد بودم. عیب ندارد، آتش به پا می کنیم و سیب زمین می اندازیم زیر زغالها. بدبختی، خوردن این مدل سیب زمینی را هم بلد نیستم. عیب ندارد همسایه پایینی یادم می دهد.

مرغ هم نگه می دارم و شاید چند بره؛ اما از گاو می ترسم.

گذرتان افتاد به روستای من سری بزنید، هنوز اسمی ندارد، اما شاید یک روزی، جایی پیدایش کردم.

پ.ن: داستانی از من در فرهیختگان   عکس‌های نجس