نویسنده: سید حسین میرابوطالبی

امین و پدرش برای خرید یک دوچرخه به بازار محلی نزدیک خانه­ی خود رفتند. فروشگاه دوچرخه آن جا خیلی شلوغ بود. آن ها آخرین مدل دوچرخه­ی فروشگاه را خریدند. فروشنده گفت: این دوچرخه 200000تومان است. پدر امین گفت: چند تومان! ارزان­تر بگو. تخفیف بده. فروشنده گفت: 150000تومان. چون دیگر فروشگاهی در آن روستا نبود و آن روستا از شهرهای دور آن دور دور است و ماشینشان هم صندوق عقب خیلی کوچک دارد، نمی توانستند دوچرخه های ارزان را از شهر بخرند.

چند روز بعد خانواده امین می خواستند یک بلیط هواپیما برای کیش، ابوموسی، تنب کوچک و تنب بزرگ بگیرند. امین سوار دوچرخه اش شد و گفت: دوچرخه من را ببر به ابوموسی. دوچرخه او را به یک چشم بر هم زدن به ابوموسی برد.

امین گفت: اُه. پس الکی نبود که پدر این دوچرخه را 150000 تومان خرید.  حالا باید بروم تا زودتر این موضوع را به پدرم بگویم تا زودتر پولها را پس بگیرد و بلیطها را پس بدهد.

بعد پدر و مادر متوجه داستان شدند و خیلی خندیدند.