این داستان صرفا یک داستان کودک است.

________________________________________________________

یکی بود یکی نبود.

توی یک مزرعه بزرگ

یک اسب بزرگ، یک گاو بزرگ با یک خروس زندگی می کردند.

اسب و گاو توی طویله

خروس هم توی مرغدونی.

یک روز صبح

همه با صدای خروس از خواب بیدار شدند.

گاو و اسب رفتند سراغ علفها

خروس هم از مرغدونی پرید بیرون.

تنهایی دلش توی مرغدونی می گرفت.

پرید توی طویله

سلام کرد و علف خوردن آنها را تماشا کرد.

حوصله اش سر رفت.

هی از این سر طویله، می پرید اون سر طویله.

گاو گفت: برو بیرون، چقدر این ور و اون ور می پری

سرم گیج رفت.

اسب شیهه کشید گفت: راست میگه

بس کن دیگه.

خروس ناراحت شد.

از طویله رفت بیرون.

رفت و روی پرچین نشست.

دلش می خواست پیش آنها بماند

اما نمی شد

آنها حوصله اش را نداشتند.

نگاهش را این طرف و آن طرف کرد.

می خواست رفیق پیدا کند

اما هیچ کس نبود.

به آسمان نگاه کرد.

خورشید خانم بهش خندید.

خروس گفت: دوستم می شی؟

خورشید گفت: نگاهم نکن، چشمهات کور می شه.

خروس گفت: مگه می شه؟

تو خوشگلی!

نور می دی!

دنیا را روشن می کنی!

می خواهم نگاهت کنم.

به خورشید خانم نگاه کرد.

نگاه کرد و نگاه کرد.

چشمهایش سیاه شد.

سرش گیج رفت و افتاد زمین.

داد کشید.

هوار کشید.

اسب آمد.

گاو هم آمد.

بردنش توی طویله.

خروس همه جا را سیاه می دید.

گاو گریه کرد.

 گفت تقصیر من بود گفتم بره.

دوست من بود.

دلش شکست.

حالا چی می شه؟

اسب گفت: صبر کن. به خورشید نگاه کرده.

چشمهاش سیاه شده.

باید صبر کنیم.

خروس زری یواش یواش چشمهایش بهتر شد.

گاو را دید.

اسب را دید.

گریه کرد و گفت: به خورشید نگاه کردم.

خورشید خانم گفت نگاه نکن، من گوش نکردم.

اسب شیهه کشید و گفت: عیب نداره، حالا خوب شدی؟

دیگه نباید نگاه کنی.

یک هو کور می شی.

مواظب باش.

ما رو ببخش.

گاو ماغ کشید: معذرت می خوام.

پیشمان بمان.

خروس پرید روی پرچین.

گفت: خورشید خانم راست گفتی.

خورشید خانم داشت می رفت.

غروب شده بود.

اسب و گاو و خروس

سه تا رفیق مهربان

رفتند توی طویله.