این همه سال تنهایی و در سکوت زندگی کردن برای پسر باور کردنی نبود.

تمام واژه‌هایی را که خورده بود حالا حس می‌کرد. حالا بود که واقعا می‌فهمید واژه تنهایی چه مزه تلخی دارد. چشم‌هایش داغ شد. قطره اشکی روی سنگ زیر پایش افتاد. باورش نمی‌شد که قشنگ‌ترین واژه دنیا را زیر پایش خوابانده و خاک رویش ریخته است. اما این رسم روزگار بود.

و چقدر از آهنگ این واژه‌های ترکیب شده بدش می‌آمد. این رسم روزگار بود. او نه رسمی می‌شناخت و نه روزگاری. هیچ کدام برایش مهم نبودند؛ مهم مادری بود که حالا نبود. خم شد و سنگ را بوسید. حالا بوسه را تجربه می‌کرد، بی‌واژه‌اش. روزها بود که از واژه‌ها تغذیه نمی‌کرد. همه زندگی‌اش شده بود تجربه واژه‌های آشنا.

اما احساس گرسنگی در وجودش شعله‌ور شده بود. حالا نمی‌دانست آن را چگونه بخواباند. از سنگ فاصله گرفت. باید می‌رفت و واژه‌های جدیدی را تجربه می‌کرد؛ اما نمی‌توانست. ایستاد و دوباره به سنگ نگاه کرد. یک سنگ سفید بی‌واژه چطور می‌توانست یادآور زیباترین کلمه زندگی او باشد. برگشت و با سر انگشت سپیدش بر روی سنگ نوشت:

روزها و ساعت‌ها

همان شال‌گردن صورتی

و همان ابرهای آبی

لبخند بزن مادر

من همیشه فرزند تو هستم

فرزند را برای بار اول بود که تلفظ می‌کرد. فرزند، فرزند، فرزند، ...

ایستاد و نفس عمیقی کشید. بوی خوبی می‌آمد. بوی غذا بود، بوی کلمه و حتی بوی جمله. به یاد قفسه افتاد و به یاد او. یعنی می‌توانست او را ببیند و تمام سوال‌های توی ذهنش را با آن علامت‌های سوال گنده بپرسد.

در تمام مدتی که با مادر بود همان سوال‌ها در ذهنش نقش بسته بود. مادر می‌بافت و مهربان بود و پسر هیچ درخواستی از مادر نداشت. نگاهش به طرف شال‌گردن صورتی مادر رفت که تا انتهای دشت می‌رفت و پایانی نداشت. احساس کرد آن نسیم معطر از انتهای شال‌گردن می‌آید. به راه افتاد.

آرام گام برمی‌داشت و به سمت خورشیدی می‌رفت که در انتهای شال‌گردن در حال غروب بود. شال‌گردن پایانی نداشت و او یک سال راه رفت. دشت هنوز سبز بود و شال‌گردن هنوز صورتی.