این اولین داستانی است که از پسرم برایتان می گذارم. (بدون ویرایش)

 

باغ وحش مردم

 

یک نفر بود باغ وحش داشت همه رفتند به دیدن او.

اون وقت همه جمع شدند بِرَند آقا شیره رو ببینند.

او در یه دونه قفس بزرگ بود. فقط اقا شیره رو دوست داشتند.

و حیوانات دیگر همه صف شدند بِرَند زرافه رو ببینند. آقا شیره خیلی مهربون بود.