نمی دونم این متن قراره داستان بشه یا نه؛ اما میخوام بنویسمش. چرا؟ نمی دونم.

 

او یک موجود نامرئی نبود؛ اما فکر می کرد که یک روزی، یک جایی و یک طوری می­ تواند نامرئی بشود. از پله­ ها دوید بالا و لای قفسه ­های کتاب پنهان شد. همه چیز یادش رفته بود. فقط می­ دانست از دست عده ­ای فرار می ­کند. ولی اصلا نمی ­توانست حدس بزند که آنها قرار است چه بلایی سرش بیاورند. بعد به بچه­ ای که در بغلش بود نگاه کرد. مف بچه تا روی لبش آمده بود و با ترس نگاهش می­ کرد. بچه را چسباند به سینه؛ هر چند نمی ­دانست که آن بچه از کجا و از کی توی بغلش مانده و اصلا بچه چه کسی است. خودش را به قفسه کتاب فشار داد و بچه را هم همین طور. صورت و بدن بچه محو شد و توی قفسه فرو رفت. پس بچه می­ توانست نامرئی بشود. خوشحال شد. دو دستی بچه را توی قفسه کتاب گذاشت. حالا بچه دیده نمی­ شد؛ اما خودش اصلا نمی­ توانست توی قفسه کتاب فرو برود.

عقب عقب رفت. بچه با ترس خیره شده بود به او و حالا انگار که مجالی پیدا کرده باشد، هق هق می­ کرد و اشک از دو طرف صورتش می­ ریخت پایین.

تنه­ اش خورد به قفسه پشت سرش و قفسه افتاد زمین. پشت قفسه فضای خالی بود و گرنه آشوبی به پا می ­شد. حالا انگار می­ توانست صدای تعقیب­ کننده ­هایش را بشنود. خوابید روی زمین و فقط یک چشمش از لای نرده های جلوی قفسه­ ها به پایین پله­ ها بود. رییس گزمه ­ها با شمشیر بلندش توی چهار چوب در ظاهر شد.

تا می ­توانست خودش را به زمین چسبانده بود تا حجم بدنش دیده نشود.

رییس گزمه ­ها از همان پایین پله ­ها بالا را نگاه کرد. دو نفر دیگر هم پشت سرش ظاهر شدند. یکی­ شان بلند گفت: این طرفی نیامد که.

رییس گزمه­ ها گفت: راست می­ گی برویم. و دوباره نگاهی چرخاند و به طرف در رفت که خارج شود، اما انگار به چیزی شک کرده بود. برگشت و با دقت به لای نرده­ ها نگاه کرد. چشم او از لای نرده­ ها پیدا بود. رییس گزمه ­ها فریاد زد: اونجاست. زیر اون قفسه. بگیریدش.

همه گزمه­ ها دویدند بالا. او تازه یادش آمده بود که می­ ترسیده آنها با شمشیرشان او را تکه تکه کنند.

بازوهایش را محکم گرفتند و به طرف پله ­ها کشیدنش.

بچه از توی قفسه به او نگاه می­ کرد و اشک می ریخت. اما او حالا حس دیگری داشت. انگار حالا که دستگیر شده بود تازه داشت تواناییهایش به یادش می­ آمد.