1
نمی دونم این متن قراره داستان بشه یا نه؛ اما میخوام بنویسمش. چرا؟ نمی دونم.
او یک موجود نامرئی نبود؛ اما فکر می کرد که یک روزی، یک جایی و یک طوری می تواند نامرئی بشود. از پله ها دوید بالا و لای قفسه های کتاب پنهان شد. همه چیز یادش رفته بود. فقط می دانست از دست عده ای فرار می کند. ولی اصلا نمی توانست حدس بزند که آنها قرار است چه بلایی سرش بیاورند. بعد به بچه ای که در بغلش بود نگاه کرد. مف بچه تا روی لبش آمده بود و با ترس نگاهش می کرد. بچه را چسباند به سینه؛ هر چند نمی دانست که آن بچه از کجا و از کی توی بغلش مانده و اصلا بچه چه کسی است. خودش را به قفسه کتاب فشار داد و بچه را هم همین طور. صورت و بدن بچه محو شد و توی قفسه فرو رفت. پس بچه می توانست نامرئی بشود. خوشحال شد. دو دستی بچه را توی قفسه کتاب گذاشت. حالا بچه دیده نمی شد؛ اما خودش اصلا نمی توانست توی قفسه کتاب فرو برود.
عقب عقب رفت. بچه با ترس خیره شده بود به او و حالا انگار که مجالی پیدا کرده باشد، هق هق می کرد و اشک از دو طرف صورتش می ریخت پایین.
تنه اش خورد به قفسه پشت سرش و قفسه افتاد زمین. پشت قفسه فضای خالی بود و گرنه آشوبی به پا می شد. حالا انگار می توانست صدای تعقیب کننده هایش را بشنود. خوابید روی زمین و فقط یک چشمش از لای نرده های جلوی قفسه ها به پایین پله ها بود. رییس گزمه ها با شمشیر بلندش توی چهار چوب در ظاهر شد.
تا می توانست خودش را به زمین چسبانده بود تا حجم بدنش دیده نشود.
رییس گزمه ها از همان پایین پله ها بالا را نگاه کرد. دو نفر دیگر هم پشت سرش ظاهر شدند. یکی شان بلند گفت: این طرفی نیامد که.
رییس گزمه ها گفت: راست می گی برویم. و دوباره نگاهی چرخاند و به طرف در رفت که خارج شود، اما انگار به چیزی شک کرده بود. برگشت و با دقت به لای نرده ها نگاه کرد. چشم او از لای نرده ها پیدا بود. رییس گزمه ها فریاد زد: اونجاست. زیر اون قفسه. بگیریدش.
همه گزمه ها دویدند بالا. او تازه یادش آمده بود که می ترسیده آنها با شمشیرشان او را تکه تکه کنند.
بازوهایش را محکم گرفتند و به طرف پله ها کشیدنش.
بچه از توی قفسه به او نگاه می کرد و اشک می ریخت. اما او حالا حس دیگری داشت. انگار حالا که دستگیر شده بود تازه داشت تواناییهایش به یادش می آمد.