هر دو مرد در هوا تاب می خوردند. کسی از میان جمعیت سنگی پرت کرد طرف مردها. اینکه می خواست سنگ را به کدام مرد بزند هیچ کس نفهمید. خود پرتاب کننده هم چیزی نگفت. فقط مردی که کنارش ایستاده بود به صورت پرتاب کننده نگاه کرد. پرتاب کننده کاملا آرام بود.

گردن یکی از مردها در همان لحظه اول شکسته بود و بعد بدن لختش با باد جلوتر آمده بود و مثل یک آونگ نوسان داشت. طناب دار برای هر دو مرد یک شکل بود، اما برای این یکی گره دار درست افتاده بود پشت مهره اول و در جا گردن را شکسته بود. اما دومی نه. دومی تا لحظاتی زنده بود. نفس می کشید و طناب، کم کم مسیر حلقش را گرفته بود. پاهایش را این طرف و آن طرف کرده بود و خواسته بود دستهایش را از میان طنابی که آنها را به هم بسته بود بیرون بکشد، اما نتوانسته بود. که اگر توانسته بود شاید می توانست یک جوری خودش را از همان طناب دار بالا بکشد. بدنش ورزیده بود و شانه های پهنش باعث شده بود دیرتر از اولی توی باد تکان بخورد. پوست روشن تری داشت و اگر ریش چند روزه اش را قبل از اجرای حکم اعدام زده بود، لک کوچک روی گونه راستش پیدا می شد.

اولی سیاه چرده بود. پوستش توی آفتاب صبحگاهی که هنوز رمق درست و حسابی نداشت برق می زد. موهای فر کوتاهی داشت و لبهایش قلوه ای  و سیاه بود. قبل از انداختن طناب به دور گردنش لبها سیاه بودند اما نه این قدر؛ فقط کمی تیره تر از پوست صورت.

اولی را با کیسه ای روی سر آوردند. برای همین پرتاب کننده سنگ هم صورتش را ندید. ولی وقتی پای سکوی اعدام رفت و کیسه را از روی سرش کشیدند، پرتاب کننده سنگ صورتش را دید. همان موقع بود که سنگ جلوی پای مرد کنار دستی اش را برداشت و منتظر ماند. اولی اصلا به جمعیت نگاه نکرد. سرش پایین بود و چشمهایش فقط پله های چوبی زیر پایش را می دید که خش خش می کرد و او آهسته روی آن قدم می گذاشت.

سر دومی را که از کیسه بیرون آوردند خندید. با صدای بلند خندید. قهقهه می زد. مامورهای اعدام از طرفین بازوهایش را گرفتند. دومی فریاد می زد و چیزی را پشت سر هم تکرار می کرد، اما همهمه جمعیت آن قدر زیاد بود که حتی اولی هم که فقط چند پله از او فاصله داشت، نمی فهمید او چه می گوید.

اولی آرام ایستاد و طناب را انداختند دور گردنش. دومی هم وقتی به طناب دار رسید آرام شد. طناب را که انداختند دور گردنش ، دو مامور بازوهایش را رها کردند.

پرتاب کننده سنگ همان موقع خندیده بود. با صدای بلند خندیده بود.

جمعیت که داشت پراکنده می شد مامورهای اعدام به طرف دو مرد رفتند تا آنها را پایین بیاورند.

پرتاب کننده سنگ هم با جمعیت در حال رفتن بود که مرد کنار دستی اش پرسید: اینا رو می شناختید؟

پرتاب کننده سنگ نگاهش کرد: نه.

مرد گفت: پست فطرتا. معلوم نیست چی کار کرده بودند.

خون از پشت گردن اولی زده بود بیرون و دستکشهای مامور اعدام را کثیف کرده بود.