پنجره
از پنجره پذيرايي ميديدمش. بعضي روزها سرش را بالا ميآورد و نگاهم ميكرد. حتما من را نگاه ميكرد. حتما صورتم با موهاي هلال شده روي پيشانيام معلوم بود. آن موقع صبح صورتم پف كرده بود، اينطوري زشت ميشدم؛ اما چارهاي نبود. سر ساعت هفت ميرفت. اگر دقيقهاي دير ميكردم، رفته بود.
آن روز صبح درنگ كرد. سرش را بالا آورد و به پنجره نگاه كرد. پرده را بيشتر كنار زدم و تمام قد جلوي پنجره ايستادم.
جوان برازندهاي بود. سرش را پايين انداخت. از توي جيبش عينك دودي بزرگي درآورد و زد. تا حالا آن عينك را نديده بودم. چقدر با عينك خوش تيپتر ميشد.
آن شب براي اولين بار، حدود ساعت يازده رفتم پاي پنجره. پرده را كنار زدم و به آسمان نگاه كردم. آسمان صاف بود و پر از ستاره. يكدفعه در خانهشان باز شد. با تعجب نگاهش كردم. با پيژامهاي راهراه آمد بيرون. پرده را كشيدم تا من را نبيند. اگر من را ميديد حتما خجالت ميكشيد. از درز پرده نگاهش كردم. از سر تا ته كوچه را نگاه كرد، بعد كيسه زبالهشان را آورد گذاشت دم در خانهمان و فوري رفت توي خانه و در را محكم به هم كوبيد.