از همه چيز خسته شده بودم. از آدم مسخره‌اي كه خودم بودم. همه را از خودم راضي نگه مي‌داشتم به جز خودم. حالم از همه روابط زندگي‌ام به هم مي‌خورد. از آدم‌هايي كه هر روز صدايم مي‌زدند: مامان، خانم، زن...

مي‌خواستم از دست همه‌شان خلاص شوم و روابط جديدي را در زندگي‌ام تجربه كنم. جايي بروم پر از آدم‌هاي جديد.

حالا مدتي است كه با مأمور عذاب دوست شده‌ام. يكي ديگر هم هست. مأمور فشار قبر است. آدم هاي بدي نيستند؛ فقط يك كم زشتند.