از هر چی خیابونه حالم به هم می­خوره. اصلاً به من چه که مردم پفک می­خورن آشغالشو از ماشین پرت می­کنن بیرون. یا یه جا وایمیسن خِرخِر تخمه می­شکنن. خاک بر سر من کنند با این شانسم. گفتم که، اینا همش از کله خری خودمه. اگه آدم بودم الان توی خونم می­خوردم و می­خوابیدم. لا مصب کم پولی نبود. یه تاکسی که از توش درمیومد. می­شدم آقای خودم. یه کلاچه و یه ترمز. یه خورده اینو فشار می­دادم یه خورده اونو. حالا یه موقعی هم گازشو می­گرفتیم می­رفتیم پیش ننمون. شایدم میذاشتیمش ور دست، می­رفتیم می گردوندمش. اصلاً زن می­گرفتم. ننم هر چی با بابامون گشته بسه. یه زن خوشگل چشم زاغ .  نگو اُمُل. من عاشق اینجور دخترام؛ سفید و بور. اما خوب، خریت کردیم رفت. خریت هم که فقط به جو خوردن نیست. اینم روزنامه­اش. صبح رئیس داده دستم. بیچاره فکر کرد الان ذوق مرگ می­شم . نمی­دونست دوست داشتم روزنامه رو بکوبم تو سرم. نگاه کن اینجا نوشته، ایناهانش.

 "رفتگر جوانی، طی عملی جوانمردانه، ده میلیون پولی را که پیدا کرده بود به صاحبش برگرداند. او به خاطر این کارش، از رئیس شهرداری منطقه لوح تقدیر دریافت کرد. "

 این داستان در دیباچه