یک محراب که با گلهای پلاستیکی تزئین شده. اطراف محراب، کامپیوتر، دستگاه­های الکترونیکی، رادیو و تلویزیون است. در قلب محراب، دری واقع شده که ساکنین غار فکر می­کنند روزی از آن، به دنیای بیرون و خورشید می­رسند. رئیس، مرشدها، نماینده­ها، منشی، دکتر و فرودستان پشت در جمع شده­اند. قرار بود فقط از سطح یک تا پنجاه پشت این در مراسمی به جا آورند اما جوانانی از انجمن­هایی، مثل انجمن  "این در به زودی باز خواهد شد" و از سطح­های دیگر به محل در هجوم آورده­اند. در نورانی می­شود و پاسدارِ در، چند فرودست و نماینده­ای از آن رد می­شوند در حالی­که بقیه یا هنوز دارند تصمیم می­گیرند که بروند یا نه و یا اصلا ً چیزی از رفتن نمی­فهمند.

این خلاصۀ نمایشنامه­ای از دوریس لسینگدوریس لسینگ است. چیز دیگری از این نویسندۀ برندۀ جایزۀ نوبل نخوانده­ام اما، این نمایشنامه آنقدر ذهن مرا مشغول کرد که دوست داشتم حتماً درموردش چیزی بنویسم.

فضای خیالی و منتقدانه زیبایی را در این نمایشنامه احساس کردم. درمورد نقد به طبقه­بندی جامعه داستان­های دیگری خوانده بودم اما اینکه گرفتاران این طبقه­بندی­ خود پایبند به آن باشند جالب بود.

از شخصیت "رئیس" هم نگذرم خیلی برایم آشنا بود. انگار هر روز در هر گوشه­ای از زندگیم این "رئیس"­ها را می­بینم.

"مرشد پنج" هم که قهرمان بود نتوانست از در رد بشود، چون بیش از اندازه تندرو بود.