نوشته مارک تواین

ترجمه نجف دریابندری

نشر خوارزمی

"وقتی به یک ایالت آزاد رسیدیم اولین کاری که می کنم این است که پولم را پس انداز می کنم. یک شاهی هم ولخرجی نمی کنم. وقتی پول جمع کردم زنم را می خرم که نزدیک خانه میس واتسون برده صاحب یک مزرعه است. آن وقت دو نفری کار می کنیم و دو تا بچه هامان را میخریم و اگر صاحبهاشان بچه ها را نفروختند دست به دامن یک مبارز ضد بردگی می شویم که بچه ها را بدزدد."

این تفکرات تکان دهنده جیم، سیاهپوست همدم هک است. هک که خود وضع بهتری از جیم ندارد با شنیدن این حرفها در جا خشکش می زند. نه به این دلیل که تحت تاثیر قرار گرفته و دلش سوخته است، تنها به این دلیل که دارد به فرار یک برده کمک می کند و ممکن است این فرار چقدر دل صاحب سفیدپوستش را به درد بیاورد.

هک در طول زندگی اش و بهتر است بگویم در طول سفرش جامعه ای را روایت می کند که در هر لحظه یک نماد از ویژگی گروهی خاص همراه او هستند. پادشاه و دوک، دزدها، خانواده شپردسونها و....

  و انتخاب نوجوانی برای روایت این همه حادثه از طرف مارک تواین بسیار هوشمندانه است. او صداقتی در هک قرار می دهد که او را راوی مطمئنی برای ما قلمداد می کند. پس در داستان هرچه هک تعریف می کند عین حقیقت است و خواننده شکی در آن نمی کند.