عاشق

رمان عاشق
نویسنده: مارگریت دوراس
یک روایت متفاوت و سردرگم از زنی سرگشته میان گذشته و حال. روایتی که بین منِ راوی پیرزن و دختری شانزده ساله و یک نظاره گر بیرونی می گردد.
مارگریت دوراس از فضایی که در آن متولد شده، ویتنام، بهره می برد و عشق یک چینی به راوی که یک دختر سفید پوست شانزده ساله است را بیان می کند. اما این روایت از عشق، یک روایت معمول و ساده نیست. با جهشهای نویسنده زوایای پنهان شخصیت روشن می شود، زوایایی که بین راوی و مادرش، بین راوی و برادرانش سردرگم است. راوی دو برادر دارد و حسی متفاوت نسبت به هر کدام.
از یک منظر باید گفت یک رمان نوی فرانسه پیش رو داریم که از روایتهای معمول و سرراست پا را فراتر گذاشته و حتی با یک روایت روانشناسانه از راوی، باز هم یک رمان درونگرا نیست.
ما می بینیم و می پریم از این فضا به آن فضا. از هندوچین به فرانسه و از گذشته و عاشق به مادر و گذشته اش.
و نکته خیلی جالب در این رمان برای من، نگاه چند سویه راوی به مادر فقیر و پرتلاشش است که با هر رفتاری از دختر کنار می آید و تا لحظه آخر پشتیبان پسر تنبل و تن پرورش است، یک مادر واقعی و شاید دوست نداشتنی. حتی حس راوی نسبت به مادرش گذری است. حسی است گاهی متناقض و گاهی کاملا یک سویه؛ اما در نهایت این حس دست نیافتنی نیست. حسی است که ممکن است در عین عدم انسجام، کاملا قابل تجربه باشد.