داستان
نیمکت
نشسته بودم روی نیمکت توی پارک ، آره همان پارکی که همیشه می روم. روی آن نیمکت همیشگی. باد می آمد و لای شاخه های بلند کاج می پیچید . پارک خالی بود. تنها بودم اما تا آخرش نه .دندان روی جیگر بگذار می گویم. ضربه های کوتاهی را به زمین احساس کردم. مثل نوک زدن یک کلاغ، پشت سرم را نگاه کردم. لب خیابان دختری عصای سفیدش را روی زمین می کوبید و دستش را در هوا تکان می داد.می خواست تاکسی بگیرد اما خیابان خالیِ خالی بود. به درختها نگاه کردم . به من چه ربطی داشت . یک کاری می کرد دیگر. شاید پیاده می رفت. اما نرفت. ضربه های عصایش نزدیکتر شده بود. یک دفعه دیدم روی صندلی کنار من نشست. نگاهش نکردم. آره ، برای او که فرقی نداشت اما من راکه می شناسی ، با غیرت. عصایش را جلوی صندلی کشید که لبه عصا به پای من خورد. پایم را روی برگهای خشک شده عقب کشیدم. فکر کنم صدایش را شنید و به طرفم برگشت. چشمهایش پشت یک عینک دودی بزرگ بود. دیدی این عینکها را ، نه مثل عینک تو نیست. عینک آنها مخصوص است. انگار وقتی نگاهش می کنی نگاه آدم را به خودش برمی گرداند. فکر کنم لبخند زد. من که نگاهش نمی کردم ، اما حس کردم لبهایش تکان خورد. چیزی گفت. این بار نگاهش کردم. سفید بود. چقدر آن عینک دودی به صورتش می آمد. نباید بگویی خوشگل بود.کسی بفهمد فکر می کند من نظر بدی دارم ، باید بگویی …. چه می دانم ، بگو … قشنگ بود. لطفا نظر نده ، فقط گوش بده ، خوب لازم نیست حتما گوش بدهی همینطوری که من برایت تعریف می کنم خوب است ، می فهمی که ، همیشه همینطوری به هم حالی می کنیم. اما واقعا چه راه سختی است. اما نه به آن سختی که من به او حالی کنم چه می گویم. باز لبهایش تکان خورد و چیزی گفت. بعد دستش را روی نیمکت کشید. دستش به کاپشن من خورد. به بازویم دست کشید. بعد به گونه ام. انگار ریشهای کوتاه صورتم دستش را تیغ زدند. دستش را فوری پس کشید و عقب تر رفت. ترسیده بود. از رنگ صورتش فهمیدم.باز چیزی گفت و من این بار به لبهایش نگاه کردم. میپرسید شما کی هستید. اما من چطوری باید به او میفهماندم که… . همانطوری گفتم… حالا یک چیزی ، چه فرقی می کند که چه گفتم . فقط مطمئنم فهمید که جواب دادن به او سخت است. لبخند زد. این دفعه واقعا خوشگل شد. نه اینبار عیب ندارد بگویی خوشگل. عینکش را برداشت . چشمهایش عسلی بود. دوست داشتم به او جواب بدهم . از این جا به بعد دیگر چیزی نگو ، نروی جایی پشت سرمن صفحه بگذاری که یارو توی پارک خلاف شرع کرده. خدا خودش هم راضی بود که بیچاره را از گیجی دربیاورم. دستش را گرفتم و گذاشتم روی لبم. دستهایش میلرزید اما این دفعه پس نکشید. بی صدا گفتم: میفهمی اگر اینطوری صحبت کنیم. دستش را رها کردم. لبخند زد. آرام گفت: بله. می فهمم. تنهایید؟ و دستش را جلو آورد. کمکش کردم. دستش را روی لبهایم گذاشتم : بله. پرسید : اسم شما چیه؟ گفتم: احمد، اسم شما چیه ؟ دستش را کشیدو گفت: دخترها به این راحتی اسمشون رو نمیگند. خندیدم. او هم خندید. پرسید : کمکم می کنید تاکسی بگیرم . گفتم : نه . متعجب پرسید : چرا؟ گفتم : نمی خواهم به این زودی بروید. خجالت کشید. سرش را پایین انداخت. دستش را گرفتم و روی لبهایم گذاشتم: ناراحت شدید. ببخشید. گفت : نه. دستم را گرفت و انگشتهایم را لمس کرد. نه ، چیز خاص دیگری نگفتیم. مطمئن باش. این همه جزئیات بود. فقط با هم قرار گذاشتیم ، نگاه کن دارد می آید. حالا پاشو برو. می خواهم تنها اینجا باشم. این دور و برها نایستی لب خوانی کنی. زود برو . بعدا همه چیز را خودم برایت تعریف می کنم.