دستگیری پناهی و حکایت من
ما هم در حوزه استحفاظیِ خودمان دیکتاتوریم. منتها بی آزار، و نه خون آشام. چون هر چه سعی کردم جَنم و خونِ نیای اسبق ام را از جان ام پاک کنم نشد. هیچ ترفندی کارساز نبود و خلاصی از این خونِ موروثی ممکن نشد. تنها راه را محدود کردنِ شعاع و بُردِ این هیولای درون دانستم. و تصمیم گرفتم تا به جُرم پناهی پی نبرم از خانه بیرون نروم و از خیرِ نوروز و تعطیلاتِ سالانه بگذرم. شاید باورش مشکل باشد، مهم نیست. می خواهم طعمِ از خودگذشتگی را در کنارِ خودسالاری بیازمایم. هر چند جمعِ این دو، شدنی نیست. اما هم شما و هم من نشدنی های زیادی را دیده ایم. این یکی را هم منِ خودسالار به شما نشان می دهم. بی آنکه البته زهر و تیزیِ آن به جانِ کسی بریزد.
نشستم و با خود و در خود فکر می کردم:
شاید گناهِ پناهی این باشد که یک دور با چشم های باز، دایره وار دور یک شهر، گیرم پایتختِ یک مملکت نه، جایی دیگر، گشته باشد. شاید جُرمِ پناهی این باشد که وقتی فیلم دایره را می ساخت یادش رفت در سکانس آخر به عواملش بگوید دریچه بازداشتگاه را ببندید. آخر دریچه باز باشد و دوربینی هم به کار باشد و منتظر فرمان کسی چون پناهی، آن وقت با میلیون ها چشمِ نامحرم که آن سوی دریچه را می بینند، چه باید کرد؟
پناهی کارگردانِ مورد علاقه من است و بیشتر از یک ماه است در زندان اوین به سر می برد بی آنکه علتش معلوم باشد. نه قانون بلدم، نه منتقد سینما هستم و نه اساساً در این واویلا رقمی از ارقامِ ریز و درشت به حساب می آیم. خودمانی ترش می شود: اینجانب نه سرِ پیازم و نه تهِ پیاز. من اما فقط یک جورهایی دیوانه فیلم و سینما هستم، و از این جریان بی طاقت شده ام. (در لابلای اخبار خواندم که پناهی در حین ساختنِ فیلمی بوده که با هجوم شبانه عده ای همه چیز به هم می ریزد.) چقدر هنر اصیل و ریشه دار مابه ازای بیرونی و عینی می یابد: «آن که بر در می کوبد شباهنگام/ به کُشتن چراغ آمده است.»
این را هم می دانم که در کشورِ من جریان های مهم تری هست. مهم تر از بازداشت و بلاتکلیفیِ پناهی، و فیلم و سینما و این جور حرفها. مسایلی مثل انرژيِ هسته ای، هدفمند کردن یارانه ها، جنگِ سایبری و اخیراً درخواستِ برگزاریِ رفراندوم از سوی رییس جمهور وقت و... هزاران مشکل و توطئه های دیگر که پُشت پرده اند و بی نوایی مثل من از آن ها بی خبر است. و البته دوست دارم بی خبر هم بمانم. چون مثل روز برایم روشن است جایی زندگی می کنم که شعور و آگاهی دردسرساز می شود برای آدم.
بازداشت و بلاتکلیفی و همین جوری الَکی چند ماهی در انفرادیِ اوین خوش و خرم زندگی کردن، در سرزمینِ ما دیگر معمولیِ معمولی ست. درست مثل اینکه در طولِ ماه چند بار قبض آب و برق و تلفن و گاز برایمان می آید و کسی نمی پرسد چرا؟ (آخر قرار چیز دیگری بود) این روزها هم در طول ماه چند نفری بازداشت می شوند و اگر کسی پرسید چرا؟ آن پُرسنده هم بازداشت می شود. پناهی و متهمانِ هم ردیفِ او یا تا چند وقت دیگر آزاد می شوند، و یا «افکارشان مهار نمی شود» و اصلاً آزاد نمی شوند. من به این کارها کار ندارم. به این دلیل ساده که «سردرنمی آورم این روزها بر ما چه می رود؟» پناهی که با ساختنِ فیلم هایی چون دایره ـ آفساید ـ طلای سرخ ـ آینه و بادکنک سفید پناهِ بی پناهان بوده، بار اولش نیست که بازداشت می شود و پناه خودش می شود یک اتاقک نیم متر در یک متر (آن وقت ها متر نداشتم ممکن است دقیق نباشد) خودش هم مثل همه ما گرفتار همان دایره است. دایره ای که ما درونش دست و پا می زنیم و سرسام گرفته ایم. خیلی بیشتر از سی سال است که سوارِ چرخ فلکیم. گیرم یک سالی می شود که سرعتِ این چرخ فلک هی زیاد و زیادتر می شود و در هر دور، بنا به قانون گریز از مرکز چند نفری دست شان شُل می شود و از روی صندلی به فضا پرتاب می شوند.
تا آن جایی که می دانم پناهی فقط فیلم ساز بوده و بس. فیلم دایره را ـ به گمان من بهترین کارش را ـ پیش از این جنجال ها دیده بودم. دو بار. با خودم گفتم شاید درست ندیدی باز هم ببین شاید مصداقی برای جُرمی که اعلام نمی شود پیدا کنی... برای این که یک طرفه هم به قاضی نرفته باشم دوستی را خبر کردم که تو عالَم دیوانگی کم تر از خودم نیست.
آن دوست دیوانه همین که وارد شد، شروع کرد: پناهی را دوباره گرفتند و هیچ کس هم هیچ دلیلی نمی آورد که به چه جرمی! (گفتم که، او از من هم دیوانه تر است.) به دوستم گفتم: تعجب ندارد. تو هنوز نفهمیده ای که این جا اصل بر برائت نیست بلکه بر مُجرم بودن است؟ کافی ست از ما نباشی، پس مُجرمی! باید ساعت یک نصف شب بریزند و بپاشند و بگیرند و ببرند. بعد از تحقیقات اولیه چند نفری را آزاد کنند و اصل کاری را نگه دارند. آن قدر نگه دارند و ردِ پایش را دنبال کنند تا به اسراییل و آمریکا و انگلیسِ خبیث برسند. بعد باز هم آن قدر نگه دارند تا طرف حاضر شود در کانال یک سیما، و بگوید: «اشتباه کردم، بازی خوردم، نمی دانستم این همه سال مهره دستِ دشمنان بودم. رفتار بازجوها هم با من خیلی خوب بوده اصلاً من و بازجو با هم رفیق بودیم غروب که می شد هر روز، غروب که می شد می آمد درِ سلول، با هم می رفتیم لبِ حوضِ هواخوریِ بندِ دو می نشستیم اختلاط می کردیم با هم. این جا هم که آمدم کاملاً به میل خودم آمدم نگاه نکنید به اینکه رنگ و روی ام زرد شده خوب این طبیعی ست شرایط زندان با بیرون فرق دارد... یک مرتبه دوستم نطقم را برید و گفت: چه خبره! مث این که پاک از دنیا بی خبری! نوری زاد گفته مثل شیر ایستاده ام کارگردانِ موردِ علاقه ات هم گفته نمی خواهد هیچ کارِ اضافی برای من بکنید دوست دارم زندگی من هم مثل بقیه... که من گفتم: بی خیال بابا، بیا عوضِ این حرف ها با هم بنشینیم و یک بارِ دیگر دایره را ببینیم. اینها که من گفتم و تو گفتی همه ش جنگِ زرگریه. هر چه هست رو همین پرده سفیدِ سینماست یا پشت همین کاغذهایی که آدم جرأت نمی کنه به دل خواهِ خودش...
این بود که نشستیم پشت میز و دایره را گذاشتیم و باز هم نگاه کردیم... وقتی که فیلم تمام شد به دوست همراهم گفتم: من که جُرم و جنایتی تو این فیلم ندیدم. همه معیارها و چه می دانم خطوطِ قرمزها هم رعایت شده. گفت: چقدر ساده ای تو! جنایت را اول تعریف کن تا شاید با هم به توافق رسیدیم. گفتم: تو که می دانی من تو این وادی ها نیستم هیچ وقت هم مفهومِ آن علامت را نفهمیدم... نمی خواد باز تکرار کنی... اگر ژاپونی ها هم بیایند و بگویند ما آن ترازو را تست کرده ایم مو لای درزش نمی رود، باز هم نمی فهمم. دوستم که اصرار دارد نامش فاش نشود گفت: خیلی ببخشید آ... به خاطر اینِ که رطوبتِ دریا کار دستت داده دنیا رو سه طلاقه کردی آمدی نشستی این جا... خُب نم کشیده دیگه... اگر الان تو خانه من نشسته بودیم قانون اساسی دمِ دست بود و هیچ نکته مبهمی باقی نمی ماند. گفتم: شما که خودت ماشالا یکپا قانون اساسی هستی رو کن... این جور که شنیدم پناهی هیچ وقت قمارباز خوبی نبوده مثل من همیشه دستش رو بوده... گفت: می خوای از همان عنوان بندی شروع کنیم؟ حوصله اش رو داری؟ گفتم: بسم الله بهتر از اینِ که صبح تا ظهر برم تو جنگل بچرخم ظهر هم بیام تا شب بشینم پای فیلم... راستش خسته شدم از اینجور زندگی... گفت: اولاً که خودکرده را تدبیر نیست. درثانی طبقِ اصلی که الان یادم نیست... «كليه قوانين و مقررات مدني، جزايي، مالي، اقتصادي، اداري، فرهنگي، نظامي، سياسي و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلامي باشد» و این که: «تشخيص اين امر بر عهده فقها شوراي نگهبان است» گفتم: گمان می کنم نه تو فقیه هستی نه بنده حقیر شورای نگهبان... پس بی خود این وسط دانش خُرد نکن... بگو کجای فیلم ایراد داشت؟ کجاش مستحق انفرادی و محرومیت از حتا تماس تلفنی با بیرون است؟ گفت: «تفسير قانون اساسي به عهده شوراي نگهبان است كه با تصويب سه چهارم آنان انجام مي شود.» شماره این یکی هم یادم نیست. گفتم: انگار اوضاع تو وخیم تر است. تو دَم و دودِ پایتخت بخار شده هر چه که اینجا بوده... دوستم گفت: مثل همیشه عجولی اجازه نمی دی که، می خواستم یواش یواش بگم، تو دردسری که پناهی افتاده باید بی خیال قانون بشیم. گفتم: چرا؟ دوست ناشناسم گفت: چند هزار جور می شه موازین اسلامی را تعبیر و تفسیر کرد، درسته؟ گفتم: نمی دانم. گفت: تو همین مملکت خودمان سر این که فلان آقا آیت الله هست یا نه دعوا درست شد یا نشد؟ گفتم: نمی دانم. گفت: سر اصل تساهل و مدارا دعوا شد یا نه؟ گفتم: چه عرض کنم؟ گفت: سرنوشت آن شخصی که مبتکر اصل ولایت فقیه بود به کجا انجامید؟ گفتم: من خیلی وقته تو جنگل زندگی میکنم. گفت: خوب حواست را جمع کن شاپسر! این همه اختلاف و تضاد در درونِ حوزه تشیع است که دمار از روزگار ملت درآورده اگر پایه ای بریم گشتی تو دنیای پهناورِ اسلام بزنیم...گفتم: «چه راهِ دورِ بیپایان/چه پای لنگ...» گفت: هر وقت کم می آری دست به دامنِ شعر و شاعری می شی! قانون مجازات اسلامی یادم نیست کدام بندش، یک تبصره دارد: «ضمناً با توجه به اينكه اوضاع سياسي، اجتماعي و اقتصاديِ شهرستانها مرتباً درحال تغيير و تحول مي باشد...» فکر کنم مربوط به تبعیدی هاست. البته حرف من اینه که خودشان هم قبول دارند که اوضاع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی مرتب در حال دگرگونی است. گفتم: خُب که چه؟ گفت: پس چرا اصل تغییر را برای قانون گزاری شان فراموش می کنند؟ در حالی که برای مجازات... یادشان نمی رود که بنا به اصلِ تغییر عمل کنند! گفتم: الحق که تو استاد جنگ زرگری هستی... آقاجان! فیلمِ... پناهی... چه... ایرادی... داشت؟ دوست ناشناسم گفت: فیلم پناهی از همان ثانیه اول مورد دارد. چرا عنوان بندیش انگلیسیه؟ نکنه مجوز نداشته؟ چرا پس زمینه تیتراژ سیاه س؟ چرا یک زن در پشتِ سیاهی مُدام جیغ می کشد ضجه می زند؟ گفتم: دست بردار عمو طرف دارد وضع حمل می کند. کاش معجزه بلد بودم کاری می کردم تجربه ش کنی حالت جُفت و جور بشه. گفت: تو اگر بیل زنی پاشو برو یه درخت بکار منابع طبیعی رو حفظ کن. گفتم: کارم از گریه گذشته به همین می خندم. گفت: دستگاه قضایی «ميتواند در صورت احراز جهات مخففه، مجازات تعزيري و يا بازدارنده را...» گفتم: شماره این یکی هم یادت نیست؟ گفت: از اول تا آخر فیلم پناهی یک حرف بیشتر ندارد: بی پناهیِ زنان و ستمی که به اقشار پایین دست ـ البته در جامعه زنان ـ می رود. که این، خُب، دیدگاه اوست. چرا به جای این زاویه، نرفته سراغ مددکاران اجتماعی ما؟ در همان جامعه زنان کم نداریم. گفتم: بر منکرش... ولی آخر کار هنر که تبلیغ نیست. لایه های رسمی و اتوکشیده جامعه، پشتوانه قدرتمند و محکمی مثل صدا و سیما را دارند. اگر فیلم سازان مستقل هم بروند سراغ همان چیزی که همه می بینند و خوش به حالشان هم می شود از دیدنش، پس تکلیفِ اتفاقاتی که در لایه های زیرین اجتماع می افتد چه می شود؟ چه کسی آن اعماق را بیرون بکشد و پیشِ چشمِ جماعتی که من و تو باشیم به نمایش بگذارد؟ گفت: ببین... گفتم: یکبار هم تو ببین نمی میری به خدا... تازه من فکر می کنم مضمون فیلم دایره امروز دیگر در اعماق هم نیست. همین جاست نزدیک همه ما، تو کوچة... حالا فرض کن چند خیابان آن طرفتر... هر روز اتفاق می افتد جلو چشمِ همه ما... مسئله این جاست که جادوگری شیاد شاید، چشم های همه مان را بسته... یکی هم مثل پناهی پیدا بشود و طلسم بشکند، از پیچِ توبه ردش می کنند. دوستی که هم چنان اصرار دارد ناشناس باقی بماند گفت: تو که این قدر خوب روضه می خونی پس چرا نشستی این جا وسط جنگل فقط فیلم تماشا می کنی؟ گفتم: حق با توست. ولی قبل از این که بیایی داشتم با خودم واگویه می کردم که بنده نه سرِ پیازم نه ته اش...
بهرام صبوحی نیا