خیابانی بدون خط سفید
پسر سرش را گرداند و از بالای تکیه گاه ویلچرش خیره ماند به زن.
زن نگاهی به سمت راست خیابان کرد و گفت: گفتی خونه تون کدومه. پسر جواب نداد. زن ویلچر را هل داد و رسید به خط سفید منقطع.
زن گفت: خونه تون اون بود نه؟ همون که آجر نماست؟
پسر هنوز به زن خیره بود. زن ویلچر را دوباره هل داد و پسر را از روی پل رد کرد. بعد نگاهی به چشمهای میشی پسر کرد و لبخند زد: من برم. خودت می تونی بری خونه. پسر سر تکان داد. زن رفت. پسر ویلچر را چرخاند و رو به خیابان شد. به زنی که از کنارش رد می شد گفت: خانم منو می برید اون طرف خیابان؟می خوام برم خونه.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ ساعت 21:24 توسط معصومه میرابوطالبی
|