انجمن داستاني چوك با داستان من به روز است
سرافرازم كنيد با نقد
ممنون
انجمن داستاني چوك با داستان من به روز است
سرافرازم كنيد با نقد
ممنون
فقط توي يخچال
برشي ليمو مانده
هميشه كلمهاي بيگانه هست
و خداحافظي
در هيچ چمداني جا نميگيرد.
ابينه نائف
ترجمه: علي عبداللهي
از صبح نبود. معلوم نبود كي
و كجا رفته؛اما همين كه رفته بود براي او كافي بود.
صبحانه را در آرامش خوردند. نيم ساعت طولش
دادند؛ آرامترين وعده غذا در اين مدت. پسرش را يك ساعت ديرتر به مهد برد. جلوي در
مهد، مربي پسرش صدايش كرد:"خانم مهاني، بعد از ظهر جشن روز پدر است. بگوييد همسرتان ساعت چهار بيايد مهد".
پسر اخم كرده بود و به او نگاه ميكرد. گفت:" نميتواند بيايد. خودم ميآيم." مربي دست پسر را كشيد و گفت:"جشن روز پدر است، نه روز مادر" و لبخند زد.
میرزا دلو را از پایین پایش برداشت و به قلاب طناب آویزان کرد، گفت:"نمییای؟ بابات گفت که ...". احمد حرف میرزا را قطع کرد و گفت: "نه میرزا ! میخوام این کارو بذارم کنار" . میرزا طناب را محکم تکان داد . لحظهای بعد صدای چرخ چاه بلند شد و دلو بالا و بالاتر رفت. میرزا گفت: "یعنی چی؟". احمد سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. میرزا ابروهایش را در هم کشید: "مگه مریض شدی؟ پسر به این جوونی! من سی ساله از این قنات به اون قنات میرم صحیح و سالمم. حالا تو، بعد از یه سال، چِت شده که دیگه نمی خوای بیای؟". احمد چیزی نگفت. میرزا طناب را که پایین آمده بود، زیر کتفهایش گره زد و گفت: "باباتم میدونه یا همینجوری میگی؟" . احمد جواب داد: "به بابام هم گفتم. اما میخوام شما هم باش حرف بزنید تا راضی شه. من از این کار خوشم نمییاد. زور که نیست". میرزا سرش را تکان داد وگرۀ طناب را محکمتر کرد. احمد گفت: "بابامو راضی کنید میرزا . انصاف نیست جوونیام هدر بره". میرزا گفت:"یه چیزایی شنیدم. خوب نیست ادم اینقدر به حرف یکی بره". بعد رو به بالا فریاد زد: "نصراله بکش". صدای قیژقیژِ چرخ چاه بلند شد. میرزا پا به دیوارۀ چاه گذاشت. احمد چشم از میرزا برنداشت تا در گردیِ سفید بالای سرش فرو رفت و چاه تاریک شد. طناب دوباره پایین آمد و احمد سر طناب را دور کمر گره زد و پا به دیوارۀ چاه گذاشت. هر باری که به دیواره چاه لگد میزد خاکها کنده میشدند و توی آب کم عمق زیر پایش میریختند. به پایین پایش نگاه کرد . هر چه بالاتر میرفت پایین تاریک و تاریکتر میشد. صدای هوهوی باد از بالا میآمد.
دست به لبۀ چاه گرفت و روی زمین نشست.
میرزا دستها را تا آرنج در دلو پر آبی فرو کرده بود و گِلها را از آنها میکند. احمد بالای سرش رفت و گفت: "میرزا چی شد؟ با بابام حرف میزنید" . میرزا بدون اینکه به احمد نگاه کند گفت: "نه ، بابات هر چی صلاح بدونه خودش میکنه . به من ربطی نداره". احمد زانو زد و گفت: "میرزا ترو خدا" . میرزا زیر چشمی به احمد نگاه کرد: "بس کن بچه ، من و تو توی یه دهاتیم. مگه مردم ده از هم خبر ندارند که من ندونم چته! اینها همش به خاطر مريمه. نه؟ اینم شرطه که برات گذاشته" . میرزا لحظهای درنگ کرد و ادامه داد: "شنیده بودم ، اما از تو توقع نداشتم که به این زودی قید کارو بزنی. نصف بیشتر مردای ده مقنیاند؛ تو هم یکیاش. " احمد آرام جواب داد: "آخه میرزا اون شوهرشم تو چاه مرده . دیوار چاه ریخت روش . یادتون هست که. جنازه اش هم نشد دربیارن" . میرزا آب روی دستهایش را گرفت و آنها را محکم تکان داد و گفت: "خوبه خودتم میگی شوهر مرده .خوبه بیوه است و برات شرط هم گذاشته . این نصر اله رو ببین. زنش پا به ماهه . ولش کرده اومده . تازه قراره بعد از اینجا هم بیاد جیرفت. ول کن بچه. چیزی که زیاده دختر. کارتو ول کنی معلوم نیست بعداً چی به سرت بیاد. هیچ چی برای مرد بدتر از بیکاری نیست" بعد بلند شد و رفت.
احمد همان جا روی زمین نشست. نصراله چندقدم آن طرفتر داشت طنابها را دور بازویش جمع می کرد.از پنجره پذيرايي ميديدمش. بعضي روزها سرش را بالا ميآورد و نگاهم ميكرد. حتما من را نگاه ميكرد. حتما صورتم با موهاي هلال شده روي پيشانيام معلوم بود. آن موقع صبح صورتم پف كرده بود، اينطوري زشت ميشدم؛ اما چارهاي نبود. سر ساعت هفت ميرفت. اگر دقيقهاي دير ميكردم، رفته بود.
آن روز صبح درنگ كرد. سرش را بالا آورد و به پنجره نگاه كرد. پرده را بيشتر كنار زدم و تمام قد جلوي پنجره ايستادم.
جوان برازندهاي بود. سرش را پايين انداخت. از توي جيبش عينك دودي بزرگي درآورد و زد. تا حالا آن عينك را نديده بودم. چقدر با عينك خوش تيپتر ميشد.
آن شب براي اولين بار، حدود ساعت يازده رفتم پاي پنجره. پرده را كنار زدم و به آسمان نگاه كردم. آسمان صاف بود و پر از ستاره. يكدفعه در خانهشان باز شد. با تعجب نگاهش كردم. با پيژامهاي راهراه آمد بيرون. پرده را كشيدم تا من را نبيند. اگر من را ميديد حتما خجالت ميكشيد. از درز پرده نگاهش كردم. از سر تا ته كوچه را نگاه كرد، بعد كيسه زبالهشان را آورد گذاشت دم در خانهمان و فوري رفت توي خانه و در را محكم به هم كوبيد.