خوش قلب

 

از هر چی خیابونه حالم به هم می­خوره. اصلاً به من چه که مردم پفک می­خورن آشغالشو از ماشین پرت می­کنن بیرون. یا یه جا وایمیسن خِرخِر تخمه می­شکنن. خاک بر سر من کنند با این شانسم. گفتم که، اینا همش از کله خری خودمه. اگه آدم بودم الان توی خونم می­خوردم و می­خوابیدم. لا مصب کم پولی نبود. یه تاکسی که از توش درمیومد. می­شدم آقای خودم. یه کلاچه و یه ترمز. یه خورده اینو فشار می­دادم یه خورده اونو. حالا یه موقعی هم گازشو می­گرفتیم می­رفتیم پیش ننمون. شایدم میذاشتیمش ور دست، می­رفتیم می گردوندمش. اصلاً زن می­گرفتم. ننم هر چی با بابامون گشته بسه. یه زن خوشگل چشم زاغ .  نگو اُمُل. من عاشق اینجور دخترام؛ سفید و بور. اما خوب، خریت کردیم رفت. خریت هم که فقط به جو خوردن نیست. اینم روزنامه­اش. صبح رئیس داده دستم. بیچاره فکر کرد الان ذوق مرگ می­شم . نمی­دونست دوست داشتم روزنامه رو بکوبم تو سرم. نگاه کن اینجا نوشته، ایناهانش.

 "رفتگر جوانی، طی عملی جوانمردانه، ده میلیون پولی را که پیدا کرده بود به صاحبش برگرداند. او به خاطر این کارش، از رئیس شهرداری منطقه لوح تقدیر دریافت کرد. "

 این داستان در دیباچه

ستاد مقابله با بحران

 

دیشب صبا باطری که حالا شده صبای قم در تنها ورزشگاه قم از استقلال برد.

فوتبال اصلاً برای من مهم نیست. به نظر من ورزش اعصاب خورد کنی است؛ اما وقتی بعد از مسابقه توی خیابان­های شهر رفتم صحنه­های جالبی دیدم. پسرهایی که روی سقف اتوبوس نشسته بودند و هوار می­کشیدند. موتوری­هایی که پرچم به دست، پشت سر هم ویراژ می­دادند و تک چرخ می­زدند و جمعیت زیادی که توی میدان اصلی شهر، که حالا چندان هم اصلی نیست­، می­رقصیدند؛ ببخشید حرکات موزون انجام می­دادند، نه پایکوبی می­کردند، این بهتر شد.

همه اینها به کنار، برویم سر اصل مطلب که چگونگی برخورد با این بحران(!؟) بود.

 سر هر خیابان، چند پلیس با چند تا از ماشین­هایشان ایستاده بودند. گفتم چه خوب، دیگر ترافیک نمی­شود؛ اما دیدم به خاطر صادرات کم نفت، باید عایدی دولت در این بحران­ها هم در نظر گرفته شود، پس این پلیس­های محترم سر یکی از خیابان­های مهم، تمام موتورسوارهای شاد و شنگول را پیاده می­کردند و موتورهایشان را ضبط می­کردند. نپرسید چرا، که در شهر ما خیلی وقت­ها پلیس عشقش می­کشد سر یک خیابان بایستد و هرچه موتور رد می­شود را بگیرد. در جواب هم، اینکه اون کلاه نداشت، اون قیافه­اش مشکوکه، این گواهینامه همراش نیست، توی خاک برسر کارت موتورت کو؟

برای گرفتن موتور اینها هم اینکه نظم شهر را به هم زدند. متاسفانه به علت تاریکی هوا نتوانستم از جوانان پویای کشور که بعد از ضبط موتورشان پرچم به سر، پیاده راهی بودند عکس بگیرم.

این ستاد مقابله با بحران فواید زیادی داشت. از گرفتن عدم خلافی موتورها بگیر تا پول پارکینگ و بیمه شخص ثالث.

خوب این هم از یک تفریح سالم و پاک، که نه به دود ودم ربط داشت نه به ماهواره. جوان­های عزیز هم متنبه شدند چشمشان کور، بعد از بُرد، مثل بچه آدم بنشینند توی خانه و تخمه بشکنند؛

هیجانات جوانی هم دیگر با خودشان. مشکل خودشان است که جوانند و سربه هوا. بچه برو عاقل شو!

 

عکس خندان پدر

 

پدر توی قاب عکس خاتم، روی طاقچه بهم اخم کرده بود. سرمو انداختم پایین و به کف اتاق خیره شدم. گل­های قالی با اشاره پدر رو نشون می­دادند. حتی بعضی­هاشون برام زبون درآوردند.

"ولم کنید، همش که نمی­شه برای گذشته زندگی کرد".

این جمله رو بلند گفته بودم؟ نمی­دونم. دوباره به عکس پدر نگاه کردم. اون قدر ناراحت بود که نزدیک بود گریش بگیره. آروم گفتم: "آخه بابا، همینو فقط دارم، مامان دیگه بهم پول نمی­ده. تو که سنگ قبر نو نمی­خواهی ؟ من فردا با منیژه قرار دارم، باید براش یه چیزی بخرم".

پدر بغضش توی قاب عکس ترکید. داشت های­های گریه می­کرد؛ با اینکه هنوز، اون لبخند روی لباش بود.

 

لیست صدتایی کتاب از گاردین

 روزنامۀ انگلیسی گاردین به تازگی لیست صد تایی از برترین آثار داستانی جهان ارائه کرده است. گاردین این لیست را با  نظرسنجی از صد نویسنده صاحب نام، از پنجاه و چهار کشور جهان تنظیم نموده است. گاردین از هر نویسنده تنها یک اثر را نام برده؛ اما برای چند نویسنده استثناء قائل شده است، از جمله: جنایات و مکافات ، ابله ، برادران کارامازوف از فئودور داستایوفسکی و مادام بوواری ، تربیت احساسات از گوستاو فلوبر و برودنبروک­ها ، کوه جادو از توماس مان .

حالا از همه اینها بگذریم در این لیست صد تایی دو اثر دیگر هم هست که برای ما آشناست.

 

ادامه نوشته