بلوتوث بازی
سرش را از پنجرۀ کوچک اتاقک نگهبانی تو برد و گفت : "قربون دستت، این کارتو بگیر، بزن." نگهبان گفت: "کجا ؟ مگه اتاقت نمیری؟" مرد در حالیکه موبایلش را از جیب درمیآورد، گفت: "نه، دارم میرم زیارت عاشورا" .
سرش را از پنجرۀ کوچک اتاقک نگهبانی تو برد و گفت : "قربون دستت، این کارتو بگیر، بزن." نگهبان گفت: "کجا ؟ مگه اتاقت نمیری؟" مرد در حالیکه موبایلش را از جیب درمیآورد، گفت: "نه، دارم میرم زیارت عاشورا" .
یک محراب که با گلهای پلاستیکی تزئین شده. اطراف محراب، کامپیوتر، دستگاههای الکترونیکی، رادیو و تلویزیون است. در قلب محراب، دری واقع شده که ساکنین غار فکر میکنند روزی از آن، به دنیای بیرون و خورشید میرسند. رئیس، مرشدها، نمایندهها، منشی، دکتر و فرودستان پشت در جمع شدهاند. قرار بود فقط از سطح یک تا پنجاه پشت این در مراسمی به جا آورند اما جوانانی از انجمنهایی، مثل انجمن "این در به زودی باز خواهد شد" و از سطحهای دیگر به محل در هجوم آوردهاند. در نورانی میشود و پاسدارِ در، چند فرودست و نمایندهای از آن رد میشوند در حالیکه بقیه یا هنوز دارند تصمیم میگیرند که بروند یا نه و یا اصلا ً چیزی از رفتن نمیفهمند.
این خلاصۀ نمایشنامهای از دوریس لسینگ
است. چیز دیگری از این نویسندۀ برندۀ جایزۀ نوبل نخواندهام اما، این نمایشنامه آنقدر ذهن مرا مشغول کرد که دوست داشتم حتماً درموردش چیزی بنویسم.
فضای خیالی و منتقدانه زیبایی را در این نمایشنامه احساس کردم. درمورد نقد به طبقهبندی جامعه داستانهای دیگری خوانده بودم اما اینکه گرفتاران این طبقهبندی خود پایبند به آن باشند جالب بود.
از شخصیت "رئیس" هم نگذرم خیلی برایم آشنا بود. انگار هر روز در هر گوشهای از زندگیم این "رئیس"ها را میبینم.
"مرشد پنج" هم که قهرمان بود نتوانست از در رد بشود، چون بیش از اندازه تندرو بود.
نرمههای اضافی نان را از سفره جمع کرد و زیر درخت، توی حیاط ریخت.
بعد تیرکمان به دست، پشت در، کمین گرفت.
گفتم:"قرون وسطا تموم شده. دیگه کلیساها بر مردم حکومت نمیکنند. دست از سر این بدبختا بردارید".
گفت:" دین باید بر مردم حکومت کنه. نمیفهمی؟ توکی هستی؟"
گفتم :" گالیله".
گفت:" هنوز زندهای؟"
گفتم :" تا وقتی زمین به دور خورشید میچرخه، من زندهام".
ملا چوب را توی زمین فرو کرد و با سنگ چند بار به سر آن کوبید. با ضربۀ پا امتحان کرد . چوب محکم شده بود. پارچه را روی چوب پهن کرد. صابر اطراف را می پایید. ملا گفت: "چته پسر؟ هاج و واج موندی. باد داره میاد، بیا سر این پارچه رو بگیر، سرپناه درست کنیم". صابر سر پارچه را گرفت و گفت: " قلبم داره کنده میشه. من امشب اینجا جون میدم". ملا خندید.
خیلی دوست داشتم یک کتاب دستم بگیرم و فقط مینیمال بخوانم. این تجربه را قبلاً داشتهام با دو کتاب : عطسۀ خیال و در خانه اگر کس است...
کتاب در خانه اگر کس است ، کتاب کم حجمی است(حدود 26 صفحه) که تقریباً جزء اولین کتابهای مینیمال در ایران است. در مقدمۀ بسیار کوتاه این کتاب آمده است:
شما تا به حال داستانهایی به این کوتاهی نخوانده اید ولی از این پس زیاد خواهید خواند. ... این ماییم که برای اولین بار این سبک را به وجود آوردیم.
این کتاب نوشته فریدون هدایت پور و عبدالحسین نیری است و در سال 1339 چاپ شده است.
کتاب عطسۀ خیال هم مینیمالهایی از نویسندههای زیادی است.
اما اپرای قورباغه های مرداب خوار
داستان های خیلی خیلی کوتاه
چاپ امسال
کتابی است با حجم کم؛ اما پر از مطلب.
به نظر من مینیمال مثل پسر بچۀ شیطانی است که در خانه را میزند و فرار میکند. صاحبخانه با این کار از خواب میپرد.
مینیمالها را می خوانیم . کوتاهند. از زنگ زدن در و فرار کردن بیشتر وقت نمیگیرند، اما با این صدای زنگ، از خواب میپرید. حالا اگر اهلش باشید، وقتی از خواب پریدید یک کمی هم فکر میکنید؛ اما، اگر اهلش نباشید، حداقل چرتتان پاره میشود.
پشت جلد این کتاب آمده است:
گفت: "اگر مسخره بازی دربیاری و کسی را بخندانی ،پدرت را در میآورم.
مثل بقیه میروی بالای چهارپایه و منتظر میشوی طناب را بیندازند دور گردنت".
این یکی از مینیمالهای کتاب است.
ببخشید که طولانی شد اما دلم نمیآید اینها را نگویم.
مینیمالهای زیادی داریم که فقط برای ضربه زدن آخر داستان یا به قول معروف غافلگیری نوشته میشوند. من خودم از این مینیمالها نوشتهام اما وقتی مینیمالی بخوانی که غافلگیری ندارد، اما با حجم کمش، آنقدر حرف برای گفتن دارد که دوست داری دوباره، سه باره آن را بخوانی، بعد به هر کس زنگ میزنی، هر دوست اهل مطالعهای را میبینی آنرا برایش بگویی؛ به نظر شما چه می توان درمورد این مینیمال گفت؟
حالا یکی از مینیمالهای این کتاب را که برای من همچین حکمی پیدا کرده بود برایتان می نویسم :
پیاده رو
یک لحظه فکر کردی که مرا دیده ای.
دویدی به من برسی، مردم فکر کردند انقلاب شده،دنبالت دویدند.
از زندان که بیرون آمدی ، من هنوز توی پیاده روها دست هام توی جیبم بود و منتظر بودم صدایم کنی.