کتاب

زن تسخیر شده

چند داستان از دونالد بارتلمی

حالا سبکش مدرن بود یا قبل و بعد از آن نمی­دانم ؛ اما خواندنش برای من ، که دوست دارم داستانهایی بخوانم که ازش سر دربیارم ، جالب و لذت بخش بود.

یه کتاب دیگر هم ، جدیداً که نه ، دو سه ماه پیش خواندم .

 

 

 

 

 

 

" کلیسای جامع به دو روایت "

 ترجمه اسدالله امرایی که یک داستان از دو نویسنده است. از ریموند کارور و تس گالاکر. در این کتاب به راحتی می­توانید ببینید جنسیت هم در روایت آدمها اثر می­گذارد.یک زن چه نگاهی دارد و یک مرد چه نگاهی. هیچ کدام دیگری را نفی نمی­­کند اما زندگی را هم یک جور نمی­گذرانند. یکی عشق می­ورزد به هر چه که دارد اما دیگری سعی ­می­کند لذت ببرد حالا با عشق که شد بهتر، نشد هم نشد.

کوتاه

 

حسرت

 

توی ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده بودیم. یک ماشین سوزوکیِ شاسی بلند به طرفمان می­آمد. رنگ سفیدش توی آفتاب برق می­زد. به همسرم گفتم :" عمراً بتونی از این ماشینا بخری!" . ماشین از جلویمان رد شد. از شیشۀ پشت ماشین یک پسر مُنگول برایمان دست تکان می­داد. 

 

کتاب

ژوزه ساراماگو

کوری

 

کتابی از ژوزه ساراماگو

برنده نوبل 1998

به قول محمود دولت آبادی: یک رمان سهمگین...

ژوزه ساراماگو نویسندۀ پرتغالی در سال 1922 بدنیا آمد( عجله نکنید از گفتن سال تولدش منظور دارم).

در سال 1947 اولین رمانش را به اسم "کشور گناه" نوشت. اما 35 سال انتظار کشید تا به موفقیت رسید و رمان دومش به اسم " بالتازار و بلیموندا " را نوشت و مشهور شد.

پس شما هم عجله نکنید. شاید 35 سال دیگر شهرت  شما را به یاد بیاورد و سراغتان بیاید.

وقتی دو سال پیش این رمان را خواندم و تمام شد ،احساس بدی داشتم. بدم می­آمد تصور کنم توی دنیا همه ناقص باشند و فقط یکی سالم بماند. درست است ، الان هم همه ناقصیم اما خوبیش این است که یک جور ناقص نیستیم. واقعاً اینطوری خوبه یا بهتر بود همه مثل هم بودیم. امروز در روزنامه اعتماد خواندم که فیلم کوری با نظارت و البته سخت­گیری­های ژوزه ساراماگو ساخته شده و  به عنوان اثر افتتاح کننده جشنواره کن شصت و یکم اعلام شده است.

 

داستان

 

یابو

 

الان دوروزه آقا جمشید اونجا خوابیده.

خودم دیدم خاک ریختن روش. حالا حتما یه عالمه سوسک رفتن سراغش.سوسکهای قبرستونو دیدی چه گُندن، من که حالم ازشون به هم می خوره. نمی دونم اون چطوری طاقت میاره. نمی­دونم حالا چرا بلند نمی شه بیاد بیرون. نه بابا ، اون خاکا که چیزی نیست،راحت می­تونه بزندشون کنار و بیاد بیرون. لحد دیگه چیه؟ ندیدم. من بالای سرش بودم. لحد نذاشتن . خودم از اول تا آخرش بودم. برا مسلمونا میذارن! خوب بذارن. آقا جمشیدکه مسلمون نبود. نماز نمی خوند. منم نمی خونم. نه بابا. آقا جمشید اگه بخواد بلند شه می تونه . با اون زور بازویی که اون داشت می تونه خاکارو بزنه کنار و بیاد بیرن. آره بابا ، خیلی زور بازو داره ، خودم دیدم یه بار با مشت زد  کاپوت ماشین  رحیمی رو داغون کرد. نه ، این حرفا مفته. آقا جمشید گل بود. ماه بود. هِی نگو نزول می خورد،  خوب بخوره ، شراب نبوده که نجس باشه ، شراب نجسه، مثل شاشه . ننم خودش گفت. آقا جمشید اِنقده خوب بود . برامون نون می­خرید. ننم فحشش می­داد اما اون غمش نبود. به ننم گفتم گناه داره ، قهر می کنه میره ها. می گفت : خفه شو بچه، اگه مامانت زنده بود با خیال راحت سرمو می ذاشتم زمین اما حالا تو رو بسپارم دست کی ؟ دست این یابو . آره به آقا جمشید می گفت . آقا جمشید فقط می خندید . یابو حرف بده خودم میدونم. اما ننم همش به آقا جمشید می گفت : یابو ، نزول خور ، هرزه. از این چیزا دیگه. آقا جمشید یه بار منو برد دکتر.آقاهه مانتوی سفید پوشیده بود. چشامو نگاه کرد . پاهامو نگاه کرد . چند تا سوال ازم پرسید بعد به آقا جمشید یه چیزایی گفت. آقا جمشید اخم کرده بود. شب که منو برد خونه یه پولی داد ننم، گفت این عصاها رو بنداز دور براش صندلی چرخدار بخر. ننم گریه کرد. وقتی ننم گریه می کنه غُصم می شه. از آقا جمشید پرسید : خوب شدنی نیست. آقا جمشید جوابشو نداد و رفت. اما من که گریه نکردم. صندلی چرخدار که بهتره ، ببین دیگه دستام تاول نمی زنه ، اون موقع باید چوبارو اونقد سفت می گرفتم که دستام قاچ قاچ می شد. تازه ننم برام یه ترازو خریده گذاشته جلوم ، الکی نری روشا ، اول پنجاه تومن بده  بعد برو بالا. خودت بخون چند کیلویی من که سواد ندارم . وقتی آقا جمشید رو کردن زیر خاک ،ننم خیلی گریه کرد. گفتم ننه غصه نخور. دوباره میاد خودش گفته زود میاد قولش قوله. ننم چادرو کشید تو صورتشو گریه کرد. یه مشت خاکم ریخت رو سر من و گفت: یتیم شدی بچه ، یتیم. ببین یتیم یعنی بابا ندارم دیگه، نه ؟ من که از اول بابا نداشتم. به ننم خندیدم اما تو دلم. چون ننم هنوزم گریه می کنه. فکر کنم دلش تنگ شده به آقا جمشید بگه یابو.

 

 

 

همه­اش زیر سر افلاطون است

 

افلاطون گفت بر سر شعرا روغن خوشبو بمالید و تاجی از پشم بر سرشان بگذارید و از مدینۀ فاضله بیرونشان کنید ؛ چون، چیزی که می­گویند حقیقت نیست. دروغ می­گویند و برای جوانان فساد اخلاقی می­آورند.

                                                      

                                                                                رساله جمهور افلاطون 

                                                                                       کتاب دهم

 

حالا خودتان قضاوت کنید . وقتی در مدینه ، که چه عرض کنم، در کشور فاضله­ای مثل ایران زندگی می­کنیم ، اگر چه زورمان به شعرا نمی­رسد به سینما­گران ، نویسنده­ها ، خبرنگاران ، وبلاگ­نویسان و ... می­رسد که روغن خوشبو به سرشان بمالیم و بعد سرشان را بکوبیم به طاق.

چرا ؟ ترا به خدا، چرا می­خواهید جوانانمان دچار فساد اخلاقی شوند ؟ بگذارید هر چه زودتر دخل این جماعت را بیاوریم تا برسیم به کشور فاضله­ای که امید آن را داریم.