لحظه ای بهار را تصور کن

 

سال به سال

هر سال

هزار مشق دشوار

بر شبِ تکلیف و ترانه ما تحمیل می شود

چرا...؟

چرا نمی گذارند

کسی در امتحان دشوارِ سرپناه و سایه

قبول شود؟

پریا می پرسد

پریا دختر یکی از کارگران نیشکر تلخاب است.

...

سال به سال

هرسال

صحبت از نفت و چراغ و سپیده دم است

صحبت از سفره گشودن صبح است

صحبت از علاقۀ عجیبی

به اسم عدالت است

اما پرده ها تاریک

پدرها خسته

سفره ها خالی!

                                                         سید علی صالحی

                                                         روزنامه اعتماد۲۷ اسفند

                                            

قورباغه معروف

قورباغه  ۱

قورباغه معروف

 

قورباغه برای اولین بار از آب  برکه بیرون آمد و اطراف را نگاه کرد. با خود گفت: چه جای عجیبی !

باید به همه جا سر بزنم. و راه افتاد.

به مردی رسید که سرش از پشت شکمش پیدا نبود. گفت: آهای آقا ، شما مریضید.  مرد نگاهی به زیر پایش کرد و گفت : نخیر ، سالمم.

 قورباغه پرسید: پس چرا شکمتان اینطوری است ؟

مرد گفت: چون سالمم آنقدر خوردم که شکمم اینطوری شده . و رفت.

قورباغه سه بار قور قور کرد.

کتاب

 

یوزپلنگانی که با من دویده اند

هنوز صدای نفس نفس زدن یوزپلنگها می آید

می گویم صبر کنید تا من هم بیایم اما آنها بی توجه می روند

                         گلهای روی پوستشان به من می خندیدند

                         اما او نه

                         او فقط مهربان بود و صبور

                         و چه دیر شناختمت بیژن نجدی

                         کتابهایت را با ولع می خوانم که بیش از این از من برنیاید

 

 

کوتاه

 

پنجره

 

لبه پنجره ایستاد و خودش را به جلو تاب داد. زنش جیغ کشید و از هوش رفت. از پایین برج چند نفر او را با انگشت نشان دادند و فریادهای مبهمی کشیدند. کسی با لگد در آپارتمان را کوبید. صدای پسرش از پشت در آمد: " مامان ، باز کن ، گشنمه ، باز کن دیگه ، چرا درو باز نمی کنی ، امروز کارنامه گرفتما ."

مرد از لبه پنجره پایین آمد و در را باز کرد.

 

یک قطره شعر

 

چون پاره سنگی

عاشقم به گنجشگی در آسمان

و هر بار نا امید

بر می گردم به خاک

برمی گردم به خویش

نا امید و نیازمند

زبانه می کشم به آغوشت

به سویت

از تو دور افتادم

                                                             عبدالجبار کاکایی

کوتاه

 

فقط ده دقیقه

 

 - گفتم که آقای قاضی، مهمانها تازه رفته بودند.

- هنوز لباسها تنش بود.

- بله ، چند دقیقه که گذشت شروع کرد ؛ بهش گفتم این کارو نکن ، اعصابم خورد میشه، گفت عادتمه نمی تونم ترک کنم.

- خوب بقیه اش.

- بقیه نداره جناب قاضی. همش همان  کار را میکرد گفتم نکن ، من به این کار حساسیت دارم ،حالم بد می شه ، گفت نمی تونم عادت دارم ، اگه منو می خوای تحمل کن. اعصابم به هم ریخت آقای قاضی ؛ داغ شدم ؛ حالت تهوع گرفتم ؛ سرم گیج میرفت ؛ می خواستم خفش کنم .  یه دفعه دیدم تور رو پیچیدم  دور گلوش ، صورتش سیاه شد و افتاد زمین.

- همین .

- آره تموم کرد.

- چه زندگی مشترک کوتاهی . چند دقیقه شد ؟

- از وقتی مهمونا رفتن تا اون مرد ، شاید ده دقیقه .

کتاب

 موش های صحرایی هم شبهامیخوابند

                                                               

 

دیگر می خواهید چه بلایی سر آدم بیاید.

اول در 26 سالگی بمیرد . قبلش به علل سیاسی دستگیر بشود. قبل تر از آن هشت ماه در زندان در انتظار مرگ باشد اما به جای آن به خط مقدم جبهه فرستاده شود. قبل تر از اینکه برود زندان به شدت زخمی شده باشد. آنموقع از آدم توقع دارند نویسنده هم بشود.

و شد. ولفگانگ بورشرت.

روز بعد از مرگش تنها درام او به نام " بیرون پشت در " روی صحنه رفت. آلمان چه نویسنده ای را در جوانی از دست داد.

داستان " موش های صحرایی هم شبها می خوابند" داستان زیبایی از اوست.

درمورد پسرک این داستان و ولفگانگ فکر کنید اما مطمئن باشید ولفگانگ وقتی آنرا می نوشت هنوز زنده بود و امیدوار. او دو سال آخر عمرش در خرابه های زادگاهش بود و نوشت....

 

داستان

 نیمکت

نشسته بودم روی نیمکت توی پارک ، آره همان پارکی که همیشه می روم. روی آن نیمکت همیشگی. باد می آمد و لای شاخه های بلند کاج می پیچید . پارک خالی بود. تنها بودم اما تا آخرش نه .دندان روی جیگر بگذار می گویم. ضربه های کوتاهی را به زمین احساس کردم. مثل نوک زدن یک کلاغ، پشت سرم را نگاه کردم. لب خیابان دختری عصای سفیدش را روی زمین می کوبید  و دستش را در هوا تکان می داد.می خواست تاکسی بگیرد  اما خیابان خالیِ خالی بود. به درختها نگاه کردم . به من چه ربطی داشت . یک کاری می کرد دیگر. شاید پیاده می رفت. اما نرفت. ضربه های عصایش نزدیکتر شده بود. یک دفعه دیدم روی صندلی کنار من نشست. نگاهش نکردم. آره ، برای او که فرقی نداشت اما من راکه می شناسی ، با غیرت. عصایش را جلوی صندلی کشید  که لبه عصا به پای من خورد. پایم را روی برگهای خشک شده عقب کشیدم. فکر کنم صدایش را شنید و به طرفم برگشت. چشمهایش پشت یک عینک دودی بزرگ بود. دیدی این عینکها را ، نه مثل عینک تو نیست. عینک آنها مخصوص است. انگار وقتی نگاهش می کنی  نگاه آدم را به خودش برمی گرداند. فکر کنم لبخند زد. من که نگاهش نمی کردم ، اما حس کردم لبهایش تکان خورد. چیزی گفت.   این بار نگاهش کردم. سفید بود. چقدر آن عینک دودی به صورتش می آمد. نباید بگویی خوشگل بود.کسی بفهمد فکر می کند من نظر بدی دارم ، باید بگویی …. چه می دانم ، بگو … قشنگ بود. لطفا نظر نده ، فقط گوش بده ، خوب لازم نیست حتما گوش بدهی همینطوری که من برایت تعریف می کنم خوب است ، می فهمی که ، همیشه همینطوری به هم حالی می کنیم. اما واقعا چه راه سختی است. اما نه به آن سختی که من به او حالی کنم چه می گویم. باز لبهایش تکان خورد و چیزی گفت. بعد دستش را روی نیمکت کشید. دستش به کاپشن من خورد. به بازویم دست کشید. بعد به گونه ام. انگار ریشهای کوتاه صورتم دستش را تیغ زدند. دستش را فوری پس کشید و عقب تر رفت. ترسیده بود. از رنگ صورتش فهمیدم.باز چیزی گفت و من این بار به لبهایش نگاه کردم.  میپرسید شما کی هستید. اما من چطوری باید به او میفهماندم  که… . همانطوری گفتم… حالا یک چیزی ، چه فرقی می کند که چه گفتم . فقط مطمئنم فهمید که جواب دادن به او سخت است. لبخند زد. این دفعه واقعا خوشگل شد. نه اینبار عیب ندارد بگویی خوشگل. عینکش را برداشت . چشمهایش عسلی بود. دوست داشتم به او جواب بدهم . از این جا به بعد دیگر چیزی نگو ، نروی جایی پشت سرمن صفحه بگذاری که یارو توی پارک خلاف شرع  کرده. خدا خودش هم راضی بود که بیچاره را از گیجی دربیاورم.  دستش را گرفتم و گذاشتم روی لبم. دستهایش میلرزید اما این دفعه پس نکشید.  بی صدا گفتم: میفهمی اگر اینطوری صحبت کنیم. دستش را رها کردم. لبخند زد.  آرام گفت: بله. می فهمم. تنهایید؟ و دستش را جلو آورد. کمکش کردم. دستش را روی لبهایم گذاشتم : بله.  پرسید :  اسم شما چیه؟  گفتم: احمد، اسم شما چیه ؟ دستش را کشیدو گفت: دخترها به این راحتی اسمشون رو نمیگند. خندیدم. او هم خندید.  پرسید : کمکم می کنید تاکسی بگیرم . گفتم : نه . متعجب پرسید : چرا؟ گفتم : نمی خواهم به این زودی بروید. خجالت کشید. سرش را پایین انداخت. دستش را گرفتم و روی لبهایم گذاشتم: ناراحت شدید. ببخشید. گفت : نه. دستم را گرفت و انگشتهایم را لمس کرد.  نه ، چیز خاص دیگری نگفتیم.  مطمئن باش. این همه جزئیات بود.  فقط با هم قرار گذاشتیم ، نگاه کن دارد می آید. حالا پاشو برو. می خواهم تنها اینجا باشم. این دور و برها نایستی لب خوانی کنی. زود برو . بعدا همه چیز را خودم برایت تعریف می کنم.