بهار
مهم نیست باران بیاید یا نه
من جوانه خواهم زد
مهم نیست باران بیاید یا نه
من جوانه خواهم زد
به پنجره رو به رویش نگاهی کرد و نی را گوشه لبش گذاشت. صدای نی بلند شد. سایه دختر را پشت پنجره دید. همان موقع جیرجیرکی کنارش شروع به جیرجیر کردن کرد. دمپاییاش را درآورد و جیرجیرک را روی دیوار له کرد.

آلبر کامو
این قسمتی از مقاله هانری هل درباره بیگانه آلبر کاموست.
قهرمان منحصر به فرد آقای کامو آماده است آماتورهای روانشناسی عادی را گمراه کند. مادرش را دفن میکند ایا از دفن او هیچ نگرانی، هیچ غمی یا کمی تسلا به دل راه نداد؟ راغب است زنی را به همسری بگیرد بدون عشق و فقط به دلیل تمایل جسمانی. آیا یک رفیق است؟ با همسایهاش رفیق است؛ اما امکان دارد به جای او کس دیگری رفیقش شود. مردی را میکشد، آن هم بدون هیچ دلیل موجهی. او را به دادگاه میکشانند در محاکمهاش خونسرد حضور دارد. انگار او نیست که دارد محاکمه میشود و محاکمه شخص دیگری است. بعد به مرگ محکوم میشود. با همان خونسردی خودش را برای مرگ آماده می کند. هیچ واکنش عادی در برابر آدمها و اتفاقها ندارد، فقط یک بیتفاوتی عمیق است. او یک بیتفاوت است، درستتر بگویم یک بیگانه است. بیگانه با کسانی که دورهاش کردهاند. بیگانه با رفتاری که میکند. بیگانه با این دنیا، با چیزی که نامش زندگی است و به خصوص بیگانه با دنیای شخصی خودش. مردی بیگذشته، بیآینده. مردی که هیچ کدام از اینها برایش وجود ندارد. مردی که در زمان حال زندگی میکند. از حسهایی که بر دیگران میگذارد متاثر نمیشود، بلکه فقط از جریانهای بزرگ ابتدایی تاثیر میگیرد: رفاقت انسانی، لذتهای واقعی از دریا و آفتاب، لذتهای جسمانی از یک زن. و اگر جرات کنم میگویم مردی که در یک فقدان بزرگ متافیزیک قرار گرفته است. نباید به اشتباه فکر کنیم که آلبر کامو کتابش را بر مبنای روایت کردن قصه یک جنایت یا قصه محکوم به مرگ نوشته است.
اشتباه بزرگی میکنیم اگر فکر کنیم قصد داشت خودش را بر زمینهای از اخلاق روانشناسی قرار دهد تا کتابش را توجیه کند. رمان او دقیقا یک رمان متافیزیکی است و سوژه واقعی او وجود است. وجود پوچ است و معنایی ندارد. هیچ چیز ارزش ندارد. هرچیزی هم یک جوری می ارزد. میتوان این حرکت را کرد یا حرکتی کاملا خلاف آن انجام داد. فرقی نمیکند. رویدادها چیزها هستند. اشیایی واقعی که با آنها برخورد میکنیم. نمیدانیم چرا برخی رفتارها از امکانپذیری انسانی نمیآید، بلکه از سر تقدیرند. و این چنین است که مورسو "بیگانه" با یک شلیک تپانچه عرب را میکشد. این حرکت از سر تقدیر است. از همان ابتدای این صحنه و از همان جمله مشخص، خواننده میداند که مورسو خواهد کشت و نمیتواند کار دیگری بکند. البته پشیمانی در اینجا جایی ندارد. پشیمانی از آن دنیای بیقانون اخلاق و بیخدا نیست. از آن دنیایی نیست که برای پیدا کردن معنا در آن امیدی نباشد و از آن دنیایی نیست که نوری از دنیای پس از مرگ بر آن نتابد.