![]() |
![]() |
|
| صبر کن |
|
تنگسیر در سال 1342 چاپ شد. در سال 1336 رسول پرویزی از دیگر داستان نویسان بوشهری داستان شیر محمد را در مجموعه شلوارهای وصله دار چاپ کرد. محمد حبیبیان که در آن زمان دبیر ادبیات فارسی همدان بود، در یک بررسی تطبیقی در مجله سخن ادعا کرد که تنگسیر برداشت مبسوطی از شیر محمد رسول پرویزی است. با این ادعا، عده ای چوبک را به سرقت ادبی متهم کردند. سی سال بعد در سال 1373 حبیبیان دوباره درباره تنگسیر نوشت. او در مطلب "پوزشی اگر چه دیر..." از نوشته اول خود و سوء استفاده های بعد از آن شرحی داد. منوچهر آتشی در مقاله ای به نام یادی از دو همشهری، دو نویسنده مظلوم از چوبک و رسول پرویزی یاد میکند. او در قسمتی میگوید:" به خاطر دارم که روزی در تهران در منزل پرویزی (که حالا دولتی شده بود و نماینده مجلس بود) با چوبک نشسته بودیم و صحبت به همین نکته باریک کشیده شد. آن روزها نظر خود من هم این بود که نثر پرویزی برای تنگسیر مناسبتر بوده است و به علاوه بسیاری از حواشی و ملحقات و پهلوان بازیهای اضافی ندارد. پرویزی در کمال فروتنی گفت که این حرفها را نزن جوان. من اصلا نویسنده نیستم. گاهی از سر تفنن قلمی میزنم؛ ولی چوبک نویسنده حرفه ای کاملی است. تو باید قصه های دیگر چوبک را بخوانی تا معنای قصه نویسی جدید را بدانی."(بایا، شماره 4و 5) و چنین قضاوتی از جانب رسول پرویزی بسیار به جا و خردمندانه است. داستان شیر محمد رسول پرویزی فقط روایت سر راست و ساده یک اتفاق است که به واقع در بوشهر آن دوره اتفاق افتاده است. داستان پر از پرشهای زمانی است و داستان فقط در پی این است که بگوید شیر محمد چه کرد و چرا کرد و چطور کرد. شخصیت ان طور که باید ساخته نمیشود و شیر محمد فقط در حد نام شیر محمد باقی میماند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 آبان1388ساعت 22:43 توسط م.میرابوطالبی |
|
|
وقتی که سیل سرازیر می شود جایی که قطره عرق ما چکید پاک خواهد شد و نقش پایمان بر خاک از بین خواهد رفت. اما شاید بومادران و بابونه در یاد سبز خود نگهدارند روزی که ما به بوی خوش پاکشان سلام می دادیم و روی برف نوشتیم ما هنوز زنده ایم. بعد از صعود از مجموعه جوی و دیوار و تشنه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 مهر1388ساعت 13:41 توسط م.میرابوطالبی |
|
|
در دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم می توان به داستانهای شاخصی اشاره کرد که به تقابل دنیای کودکان با والدین خود می پردازد و این نگاه سالینجر به کودکان همیشه مد نظر منتقدین بوده است. در داستانهای تدی و یک روز خوش برای موز ماهی و عمو ویگیلی در کانه تی کت این تقابل شاخص و ملموس است. به خصوص در داستان عمو ویگیلی در کانه تی کت که کودک دنیایی غیر از دنیای مادر خود دارد و با درگیری مادر با دنیا و دوست خیالی خود مواجه است. درگیری ذهنی مادر همراه با دوستش چیزهایی است که خواننده به راحتی کم اهمیت بودنش را درک می کند و حتی خود سالینجر از روایت جزء به جزء آن می گذرد و روایت را گسسته اما قابل فهم به خواننده ارائه می دهد و کودک هم دچار همین گسستگی می شود. دوست خیالی اش می رود زیر ماشین و او دوست خیالی دیگری برای خود پیدا می کند. در داستان تدی با بچه ای خارق العاده رو به رو ایم که با زبانی غیر از زبان کودک صحبت می کند و همین کودک هم که با هم سنان خودش تفاوتهای چشم گیری دارد در درگیری با والدینش مشترک است. والدینی که کودک را فقط مزاحم می پندارند. در داستان یک روز خوش برای موزماهی شخصیت بیماری در داستان حضور دارد که تحت تاثیر جنگ است. نامزد او که شخصیتش در یک مکالمه تلفنی با مادرش معرفی می شود تقریبا در گیریهایی شبیه مادر، در داستان عمو ویگیلی در کانه تی کت دارد اما شخص بیمار داستان، همدم کودکی است که تنها در ساحل است. او سعی می کند موزماهیها را که در نهایت از خوردن موز زیاد می میرند را نشان دوست کودکش بدهد و او می بیند. یعنی شخصیت بیمار تنها می تواند در گیری ذهنی خود را با کودکی در میان بگذارد که فقط آشنایی چند روزه ای بینشان است. در داستان مرد خندان سلینجر وارد درگیریهای نوجوانان می شود و معلمی که می خواهد ماجرای مرد خندان را برای بچه ها تعریف کند. نزدیکی ذهنی داستان مرد خندان با ماجرایی که تنها نه در ظاهر داستان بلکه در بطن آن برای معلم رخ می دهد خواننده را با مرد خندان و ماجرای دختر درگیر می کند. در داستان پیش از جنگ با اسکیموها، گسستگی خانوادگی و عاطفه ای که به سادگی در یک دختر نوجوان شکل می گیرد به تصویر کشیده می شود. پیش از جنگ با اسکیموها و چند داستان دیگر از این کتاب پایان روشن و قابل فهمی برای خواننده دارند اما در بعضی دیگر خواننده درگیر با داستان، جایی رها می شود که خود باید بفهمد چه بر سر شخصیتهای دوست داشتنی داستان می آید، مثل داستان عمو ویگیلی در کانه تی کت یا داستان تدی. در داستان تقدیم به ازمه با عشق و نکبت خواننده بیشتر با افراد پس از جنگ درگیر می شود. شخصیت اول داستان که ازمه را می بیند و فکر می کند می خواهد چیزی برای داماد او بنویسد که شاید خوشایند نباشد اما در اصل چیزی نیست. این بیمار بودن شخصیت را می رساند و موضوع نکبت واقعی را در داستان روشن می کند که ازمه با تاکید زیاد از مرد می خواهد داستانی بنویسد که نکبت در آن زیاد باشد. نکبت واقعی در زندگی مرد و شاید بقیه در جریان است و آن چیزی جز جنگ نیست. داستان انعکاس آفتاب بر تخته های بار انداز برعکس چند داستان اول که کودک در تقابل با والدین خود قرار دارند مادر سعی می کند وارد دنیای کودک چهار ساله خود شود و نگرانی ای که باعث شده کودک از خانه فرار کند و حرف مستخدمها را از زیر زبان کودک به شیوه ای کاملا مادرانه بیرون می کشد. داستان دهانم زیبا و چشمانم سبز داستانی است ساده و سر راست که به طرز ماهرانه ای بدون مستقیم گویی رابطه زن و مرد را مشخص می کند و این تعلیق را به وجود می آورد که مرد به دوست خود خیانت کرده و زیبایی اصلی داستان آنجاست که سلینجر اجازه نمی دهد خواننده فکر کند از همه چیز سر در آورده و آن زن، همان همسر دوست اوست. بلکه در آخر خواننده مردد می ماند که هموست که پیش مرد است یا مرد ذهنیت خاصی نسبت به آن زن دارد. در این داستان و داستان پیش از جنگ با اسکیموها گسستگی خانوادگی را سلینجر به خوبی به تصویر کشیده است. و در نهایت دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم که نام کتاب از این داستان گرفته شده است. خواننده این داستان درگیری راوی با خود و تمام زنهایی که وارد داستان می شوند را به خوبی درک می کند. سلینجر در همان ابتدا راوی را با مرگ مادرش رو به رو می کند و ناپدری ای که به راحتی زن هرزه ای را مهمان خود و راوی می کند. توصیفی که راوی از طرز نگاه زن می کند دیدگاه خاصش را نشان می دهد و همین ساختار شخصیتی باعث می شود که در موسسه نقاشی به دختر راهبه اهمیت بیشتری بدهد. سلینجر یک خط روایت موازی و البته نه چندان ملموس بین ماجرای راهبه و مغازه ای که وسایل ارتوپدی می فروشد به وجود آورده است. همه اینها به کنار ناله های شبانه ای که می شنود کنایه ای است به زندگی پر از آه آن پیرزن و پیرمرد ژاپنی. راوی دل به راهبه ای خوش می کند که در ذهنش او را ساخته ، درست مثل دختری که در مغازه وسایل ارتوپد فروشی او را از پشت شیشه می بیند، با آن لباسها و در نهایت دختر هول می شود و می افتد و می رود و راوی را در باغ زیبایی از لگنها و وسایل تنها می گذارد. راهبه هم می رود و راوی در آن موسسه تنها خواهد ماند. دیالوگهای این نه داستان، به طرز ماهرانه ای پرداخت شده اند و به خوبی در شناخت شخصیتها تاثیر گذارند. نمی شود این نه داستان را نخواند و متوجه نگاه دقیق سالینجر به زندگی اطرف خودش نشد. او به مردان پس از جنگ، بچه ها و زنهای خانه داری که در هر جامعه ای هستند و شاید نادیده گرفته می شوند به طرز ماهرانه ای پرداخته است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 مهر1388ساعت 19:3 توسط م.میرابوطالبی |
|
|
این داستان صرفا یک داستان کودک است. ________________________________________________________
یکی بود یکی نبود. توی یک مزرعه بزرگ یک اسب بزرگ، یک گاو بزرگ با یک خروس زندگی می کردند. اسب و گاو توی طویله خروس هم توی مرغدونی. یک روز صبح همه با صدای خروس از خواب بیدار شدند. گاو و اسب رفتند سراغ علفها خروس هم از مرغدونی پرید بیرون. تنهایی دلش توی مرغدونی می گرفت. پرید توی طویله سلام کرد و علف خوردن آنها را تماشا کرد. حوصله اش سر رفت. هی از این سر طویله، می پرید اون سر طویله. گاو گفت: برو بیرون، چقدر این ور و اون ور می پری سرم گیج رفت. اسب شیهه کشید گفت: راست میگه بس کن دیگه. خروس ناراحت شد. از طویله رفت بیرون. رفت و روی پرچین نشست. دلش می خواست پیش آنها بماند اما نمی شد آنها حوصله اش را نداشتند. نگاهش را این طرف و آن طرف کرد. می خواست رفیق پیدا کند اما هیچ کس نبود. به آسمان نگاه کرد. خورشید خانم بهش خندید. خروس گفت: دوستم می شی؟ خورشید گفت: نگاهم نکن، چشمهات کور می شه. خروس گفت: مگه می شه؟ تو خوشگلی! نور می دی! دنیا را روشن می کنی! می خواهم نگاهت کنم. به خورشید خانم نگاه کرد. نگاه کرد و نگاه کرد. چشمهایش سیاه شد. سرش گیج رفت و افتاد زمین. داد کشید. هوار کشید. اسب آمد. گاو هم آمد. بردنش توی طویله. خروس همه جا را سیاه می دید. گاو گریه کرد. گفت تقصیر من بود گفتم بره. دوست من بود. دلش شکست. حالا چی می شه؟ اسب گفت: صبر کن. به خورشید نگاه کرده. چشمهاش سیاه شده. باید صبر کنیم. خروس زری یواش یواش چشمهایش بهتر شد. گاو را دید. اسب را دید. گریه کرد و گفت: به خورشید نگاه کردم. خورشید خانم گفت نگاه نکن، من گوش نکردم. اسب شیهه کشید و گفت: عیب نداره، حالا خوب شدی؟ دیگه نباید نگاه کنی. یک هو کور می شی. مواظب باش. ما رو ببخش. گاو ماغ کشید: معذرت می خوام. پیشمان بمان. خروس پرید روی پرچین. گفت: خورشید خانم راست گفتی. خورشید خانم داشت می رفت. غروب شده بود. اسب و گاو و خروس سه تا رفیق مهربان رفتند توی طویله. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 مهر1388ساعت 18:2 توسط م.میرابوطالبی |
|
|
مردمِ راستی و خرد از میان گمشده و همواره در دروغ زیسته و هرگز روشنی ندیده و پیوسته با رنج و کژی خو گرفته، به خشم شوریدند: "تو با ما بیگانه ای زیرا چیزی از پیکر سوزان تو می تراود که چشمان ما را رنجه می دارد از پیش ما گم شو! و این نفرین جادویی که از پیکر تو می خزد از این دیار با خود ببر. چشمان ما از پرتو تن تو می سوزد گم شو! و این بدبختی و رنج از ما دور کن. ما به زندگی خود خو گرفته ایم و همان را می خواهیم نه تو را آن رنجی که از پرتو پیکر تو بر چشم ما می نشیند جانکاه است." اهریمن از درون سیاه چال دماوند، فریاد خشم مردم بشنود و شاد شد. قسمتی از داستان پریمان و پریزاد از کتاب چراغ آخر صادق چوبک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 17:44 توسط م.میرابوطالبی |
|
|
صدایش بلند بود و خودش را می زد به در و دیوار: آی مردم به دادم برسید. توی... این سه نقطه حاوی مفاهیم عظیم فلسفی و روانشناختی است که در زندگی این زوج جوان موج می زند، موج می زند،موج می زند و سونامی می شود. مرد آهسته پشت تریبون خانه شان که شاید نزدیک اپن جاسازی شده بود رفت و همسرش را به آرامش دعوت کرد. گفت: این همه گرد و خاک... و سه نقطه کلام مرد امنیتی بود. زن موهایش را چنگ زد. البته صدای چنگ زدن از پس این دیوار چند میلیمتری به گوش نمی رسید و آنگاه خداوند حدس و گمان را آفرید. زن بعد از فارغ شدن از چنگ زدن، با خط هیروگلیف صحبت می کرد که صد البته خط خوش آهنگی است. البته برای انعکاس مستقیم حرفهای زن به خود سانسوری دچار شدیم، فقط به این بسنده می کنیم: کوتوله، ننه جون، نفهمید. مرد با دعوت کردن همسرش به آرامش، تمام ناآرامیها را از جانب ایادی [ ] از ویراستار محترم درخواست می شود شما غلط می کنید به کروشه دست بزنید. زن این بار در مظلومانه ترین حالت انسانی اش به طرز وحشتناکی گریه کرد و در و دیوار را هم از ضربه های آرکوپالهای فرانسوی اش بی نصیب نگذاشت. مرد از پشت تریبون پایین آمد و در آشپزخانه مشغول صرف ژله آلبالویی با طعم و رنگ قرمز شد. زن چنگ زد دوباره، حالا به مو یا صورت فرقی نمی کند و جیغ کشید و ساکت شد. اینجا از تصور بهره نبردیم، چاره ای جز غش نداشت. مرد ظرف ژله را انداخت توی سینک و گفت: اقرار تو به گناهانت( ) پرانتز اینجا پذیرای اقرارهای شماست. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 9:17 توسط م.میرابوطالبی |
|
|
دوريس لسينگ در جاي جاي جهان، اين طرز تفكر وجود دارد كه زن براي بقاي نسل است. شايد كمي نخ نما باشد، اما هنوز هم اين فكر در جهان وجود دارد و هر از گاهي قرباني خود را مي گيرد. نه تنها ميان مردم عادي، حتي كساني كه فكر مي كنند روشنفكر هستند، گاه مانند ابتلا به يك سرماخوردگي، به اين درد دچار مي شوند. اين درد چنان آرام و مخفيانه در وجودشان ريشه مي كند كه خودشان هم نمي توانند باور كنند كه به آن مبتلا شده اند. فرزند پنجم دوريس لسينگ هم در اين محيط به دنيا مي آيد. زني كه خودش هم با تمام وجود اين را پذيرفته و حتي به آن عشق مي ورزد كه از قدرت باروري خود استفاده كند و خوشبختي خود را در آن بجويد. به دنبال اين است كه با فرزندان بيشتر، خود و همسرش را سرگرم كند. او خود، در خانواده اي پرورش يافته كه كمي با خانواده دوستانش متفاوت بوده است. پدر و مادر او هميشه كنار هم بوده اند و او زندگي باري به هر جهت نداشته است. هريت شايد نفهميد آرامشي كه او در كودكي داشت و اضطرابي كه هرگز در زندگي او راه پيدا نكرد از تدبير يك زن بود؛ مادرش دوروتي. وقتي فرزندانش را به دنيا مي آورد دوروتي است كه به كمكش مي آيد. او تمام توان جسمي خودش را براي بارور شدن مي گذارد و ديگر نايي براي نگهداري از اين كودكان ندارد. او هميشه با عشق به بارور شدن خود مي انديشد. اما در فرزند پنجم همه چيز متفاوت است. بعد از چهار بار باروري، مي خواهد كمي استراحت كند. كمي از زنيت خود فاصله بگيرد و از بالا به ماجرا نگاه كند. اين همه درگير فرزند نباشد. اما بِن مي آيد و از همان ماه دوم، حضور خود را در بدن مادر نشان مي دهد. هريت سعي مي كند با اين كودك كنار بيايد چون او را جزئي از وجود خود مي داند. گهگاهي فكر مي كند شيطاني در درون اوست و در نهايت، نتيجه اين طرز فكرش را مي بيند. بن تمام آرزوهاي او را بر باد مي دهد. هريت خود را اسير كودكي مي بيند كه همه جوره مي خواهد او و خانواده اش را از هم بپاشاند و نمي تواند در مقابل او بايستد. فكر مادر بودن و فدا كردن خود براي بن، زندگي اش را بر باد مي دهد. هيچ كس نمي تواند او و اين فداكاري را تحمل كند؛ چون اين فداكاري خيانتي است به چهار فرزند ديگرش. اما هريت حتي لحظه اي به خود اجازه نمي دهد فكر كند كه خودش چه آسيبي مي بيند. به دور شدن بچه ها از خودش و به سرد شدن همسرش فكر مي كند. به اينكه بايد خودش را مسئول بداند كه چنين فرزندي به دنيا آورده و به اينكه همه به چشم يك گناهكار به او نگاه مي كنند. گناهي كه بخشودني نيست. هريت به خود نگاه بقاي نسلي داشته است. اصلا چرا هريت چنين حقي به خود مي دهد كه به اين همه فرزند فكر كند. همه چيز نمي تواند به وسوسه هاي ديويد همسرش ختم شود. از طرز تفكر شبيه هم و عجيبي كه اين دو، نسبت به رابطه جنسي دارند، مي شود فهميد وجود يك فرزند، لذتي آني برايشان نيست. مي خواهند به اين فكر كنند كه شلوغي و هياهو و موجوداتي كه از آن خودشان هستند چه لذتي دارند. اما وقتي بن به وجود مي آيد ديويد سريعا كناره گيري مي كند و اين كناره گيري از همان ابتداي حضور بن، در بدن هريت است. ديويد بيرون از ماجراست و هريت است كه بايد با بنِ درون خود بجنگد. وقتي هم بن به دنيا مي آيد، ديويد به راه حل مادرش تن مي دهد تا بن براي هميشه از زندگيشان محو شود؛ اما هريت نمي تواند از بن دست بردارد. هريت از تمام قدرت خود براي حضور بن در خانواده استفاده مي كند؛ اما تمام تلاشش در نهايت به اين منتهي مي شود كه او را در اجتماع رها كند و به اميد بهبود ارتباطش با ديويد باشد. هريت در تمام زندگيش استقلال خود را حفظ ميكند. او در جواني زندگي مجردي كوتاهي دارد و وقتي با ديويد ازدواج مي كند از تمام موقعيتهاي اجتماعي خود دست برمي دارد و همه موفقيتهاي شغلي خود را از ياد مي برد. انگار تمام آنها مقدمهاي بوده تا او به هدف زندگيش كه بچه است برسد. اين يعني مرضي كه در وجود هريت ريشه داشته و امكان رشد پيدا مي كند. او فقط مي خواهد زن بودن خود را به رخ بكشد و هيچ خواسته ديگري از رابطه با ديويد ندارد. او خود را مسئول آرزوهاي ديويد مي داند كه بچه بيشتر است. او دوروتي، مادر خود را هم، فداي اين خواسته مي كند تا كار پرستار بچه را براي او انجام دهد. اما در نهايت با حضور بن، دوروتي خسته مي شود و او را ترك مي كند. بن از بطن او به وجود آمده و او بايد تاوان اين گناه را به تنهايي بپردازد؛ چون يك زن است. هريت نماد زني از دنياي كمي مدرن با ديدگاهي كاملا سنتي است. خواهر هريت هم زندگي مشتركش را با همسرش، مديون كودك مبتلا به سندرم داناش است، چون با تولد اين كودك همسرش از طلاق منصرف مي شود و زندگيشان پا بر جا مي ماند؛ چون براي نگهداري از اين كودك به كمك احتياج دارد. خود زن هيچ اهميتي ندارد، نه هريت، نه خواهرش و حتي نه دوروتي. همه آنها با شناسه اي شناخته مي شوند كه فرزندانشان هستند. آنها فقط در فرزندانشان معني مي شوند و در مسئوليتي كه در قبال آنها دارند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 12:46 توسط م.میرابوطالبی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه زندگی ام سبز شده
دارم ریشه می کنم |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان کتاب مینیمال |
|
RSS
|